كوه از ما دور بود؛
ما غمهايمان را در خود فرو ريختيم
و خود كوه شديم.
دريا از ما دور بود
ما فريادهايمان را در خود گريستيم
و خود دريا شديم.
ما آب بوديم،
جَهنده و جاري در نهرها؛
اما آنقدر در بندمان نگاه داشتند
تا گِل شديم.
ما گِل بوديم؛
وِل شده و هدر در آفتاب
تا سنگ شديم.
ما سنگ بوديم
آنقدر آتشمان زدند
تا فولاد گشتهايم.
عشق از ما دور است
ما هراس را از خود دور ميكنيم
و عشق ميشويم.
ما زاده ميشويم
ما دوباره زاده ميشويم
تولّد خود را به يكديگر تبريك ميگوييم
و در خانهها و خيابانهای تازه تكثير ميشويم.
(تابستان ۱۳۸۱)
(از دفتر «از عشق و نگرانی و وطن»)