"ناصر علایی... درگذشت!"
این ایمیلی بود که وسط هفته پیش به من و بعضی دوستان رسید. ناصر علایی اهل روستای علاء سمنان یک تعزیهخوان حرفهای بود که به کمک دیگر دوستان تعزیهخوان خود سالها بود که در روزهای خاص، به خصوص در روزهایی از ماه محرم و صفر، با تعزیههایی که اینجا آنجا اجرا میکرد، مردمان دردمند را میگریاند و سبک میکرد. او این توانایی را نیز داشت که بدون آنکه به جنبههای جذاب توریستی اندیشیده باشد، با همکاری دوستانش سالها بود که صدها و گاه هزاران نفر از عزاداران امام حسین و دوستداران تعزیه را در روزهای تاسوعا و عاشورا به روستای علا میکشاند تا هم مهمان مجلس تعزیهشان باشند، هم مهمان ناهار نذری اهالی خوب آن.
وقتی ایمیل «ناصر علایی درگذشت.» رسید و بازگو می کردیم، بعضیها میپرسیدند ناصر علایی کیست؟ و باید جواب میدادیم که منظورشان «ناصر شمر» است. واقعیت هم این بود. حتی متن واقعی ایمیل نیز اینبود: "ناصر علایی معروف به ناصر شمر درگذشت. روحش شاد!" می بینید؟ فرستنده هم تقصیری نداشت. چون آقا ناصر علایی از جوانی شمرخوان تعزیه در روستایشان علا بود و تا همین چند ماه پیش همین نقش راخوانده بود و بنابرایناین لقب بر او مانده بود. شمری که خیلیها نمیدانستند بر خلاف چهره خشن و عصبیاش ساده و مهربان است.
در دلم گفتم خدا او را بیامرزد. گمان نکنم کس دیگری بتواند این لقب را به خود نیز اختصاص دهد.
چند سال پیش که وظیفه کارشناسی هنرهای نمایشی اداره کل فرهنگ و ارشاد سمنان را نیز در کنار دوستانی به عهده داشتم، از عجایب روزگار نامهای از بیرون اداره آمده بود با این مضمون که نظر به اینکه آقای ناصر علایی می خواهد در تکیه روستای خودشان یعنی علا تعزیه اجرا کنند، لطفا درباره کارشان اعلام نظر کنید؟!
طبق روال اداری، همکاران اداره تاریخ و ساعت بازبینی را نیز تعیین کرده بودند. ساعت 4 بعد از ظهر.
گفتم من به خودم اجازه نمیدهم کار ایشان را بازبینی کنم. ایشان پنجاه سال است که در روستایشان دارد تعزیه می خواند. چطور شده که الان باید صلاحیت کارش تائید شود؟ و اصلا این کار درست نیست!
گفتند هماهنگیها شده است و دیگر کاری نمیشود.
به خسرو گفتم ما نباید این کار را بدعت بگذاریم. زیرا زمانی که ما بچه بودهایم او در برابر صدها تماشاگر تعزیه میخوانده. خسرو نیز تائید کرد و پذیرفت. تا رفتیم خبر بدهیم که نیازی به بازبینی نیست و نیایند، آمدند. نیم ساعت زودتر. چون میپنداشتند باید لباس بپوشند و شمشیر بر کمر ببندند و... دو جوان هم همراهش و در گروهش بودند که قبلا ندیده بودم. گفت پسرانم هستند و با من تعزیه میخوانند. و گفت ما حاضریم!
سرم را پائین انداختم و گفتم نیازی نیست ناصرجان علایی! ما خدمتت جسارت نمیکنیم. اگر ادارهای کسی با تو دعوا دارد، ربطی به ما و هنر تعزیهخوانیات ندارد. و رو کردم به خسرو و گفتم مگر نه خسرو جان؟ گفت درست است.
نگاهم را به طرف ناصر چرخاندم تا ببینم چرا ساکت است. دیدم در حالی که لبخندی از رضایت و سربلندی بر لبش بود، به دو پسر جوتنش نگاه میکرد و انگار می خواست مطمئن شود که آیا آنها هم حرفهایم را شنیدند یا نه. و بعد دیدم که اشک دور چشمهایش حلقه زده. درست مثل ظهرهای عاشورا در تکیه علا، زمانی که شمشیر بالای سر امام حسین نگه میداشت اما دستهایش میلرزیدند و چشمهایش از اشک حلقه میزدند.
در دلم گفتم خدا را شکر که آن روز به او جسارت نکردیم و نقش کارشناس تئاتر را برای او بازی نکردیم (هرچند که او نیز معرفت به خرج داد و شاید به پندار اینکه مبادا مشکلی برای ما درست شود، از امام خوان تازه گروهش خواست ما را مهمان به صدای گرمش کند. و دمی بعد صدای گرم و رسا و موسیقایی اش در تمام سرسرای فرهنگسرای کومش پیچید. آری، از آنجا که خلاقیت اکثر ما در هنگام مرگ اطرافیان گل می کند، با خودم گفتم دوباره باید به جوانان دانشجوی تئاتر پیشنهاد بدهم که موضوع پایان نامه خود را درباره شخصیتهای تئاتری و شبیه خوانان و تعزیه خوانان شهر و دیارشان انتخاب کنند تا با حرفها و روشها و خلاقیتهاشان آشنا شویم.
زمانی دیگر نیز، همین شش هفت سال پیش به دوستان جوانم این پیشتهاد را می دادم. فقط چند نفرشان این کار را انجام دادند. اما بیشترشان همچنان و برای هزارمین بار درباره سوفوکل و اوری پید و ایبسن و یونسکو و چخوف و ... می نوشتند. تقصیری هم نداشتند. چون اساتیدشان فقط درباره آنان شنیده و خوانده بودند. تقصیری هم نداشتند. چون معیارها را دیگران برای ما تعیین کرده بودند. لابد چون چنین می پنداشتند که ما تئاتر ملی نداشتیم و نداریم. آنان نیز تقصیری نداشتند. چون نمی دانستند که غرب اهل "فرهنگ و اقتصاد" انواع لقبهای جذاب را به نویسندگانش می بخشد تا از مرده و زنده آنان پول هم دربیاورد. برخلاف ما که کاملا بی غرض و مرض، و شاید هم از سر لطف و محبت، به یکی از کهنه کارترین شبیه خوان و تعزیه خوان شهرمان لقب شمر بخشیده بودیم تا لابد وظیفه قدرشناسانه خود را انجام دهیم. شاید هم برای اینکه او را مهم جلوه داده باشیم. هرچه هست شکی در محبت و قدرشناسی مردم نیست. چنان که خود ناصر علایی نیز همواره قدردان "قنبر شمر" بیابانکی بود و این معرفت را داشت که خود را مبدا تاریخ تعزیه خوانی شهر و دیارش نداند، بلکه از شاگردان قنبر شمر بیابانکی بداند که این علم و هنر را به او و سایرین یاد داده است.
کاش یکی از این جوانان دانشجوی تئاتر این بار به جای آنکه به سراغ آنان برود که درباره شان می دانیم، به سراغ اینانی برود که نمی دانیم. موفق باشند! خوشبختانه من در سال ۱۳۶۹ این سعادت را داشتم که به سراغ زنده یاد ناصر علایی بروم و با ضبط یک گفتگوی سه ساعته و بارها گوش کردن به حرفها ونظراتش، بسیار بهره برگیرم. روحش شاد!