تبليغاتX
از دشت آهوان

 

آدیش، که هنوز ندیدمش و گاهی از سر لطف کامنتی در ارتباط با یادداشتهایم می گذارد، سه چهار هفته پیش پرسیده بود: "از استاد کریمی چه خبر؟..." با خود گفتم راستی، مدتی است که از او بی خبرم. چون قرار بود و از من خواست که بگذارم این بار او زنگ بزند...  با خود گفتم "رضا، رضا مهدوی حتما از او باخبر است." همان شب برایش کامنت گذاشتم: "سلام جناب مهدوی، راستی از ابراهیم کریمی چه خبر؟" خیلی زود جوابش رسید: "... خانمش چند روز پیش در گذشته و او هم در بیمارستان است..."

و اندیشیدن به ابراهیم کریمی در تمام روزها و شبها ادامه می یابد. دایم از خود می پرسم که او این همه عشق را از کجا یافته بود، و این همه درد را و این همه صبر را؟  شروع می کنم به چانه زدن با خدا: "خدایا به او صبر بیشتری بده؟ او را می شناسم، با اینکه اهل گلایه نیست، اما تو صبر بیشتری به او بده! جان هرکی که دوست داری! به اسم خودت قسم جبران می کنم!" و خدا انگار صبر بیشتری به او بخشید. به اندازه فقط سه چهار هفته. حکمتش را نمی دانم. 

نه، دلم قرار نداشت. پس دوباره برای رضا مهدوی نوشتم "سلام. درگذشت همسر آقای کریمی را به شما و خانواده تسلیت می گویم. لطفا از جناب کریمی مرا بی خبر نگذارید. حالش چطور است؟ بهتر هست؟..."  و ایشان جواب نوشت که "سلام...ممنون...حال ایشان اصلا خوب نیست... وزن شان بسیار کم شده...غذا نمی خورند...پزشکان فقط ما را به دعا حواله می دهند...دیالیز هم می شوند...در هر حال ممنون."

... تا جمعه می شود. ظهر جمعه می شود. بی دلیل می گذارم خانواده ام در خانه مادرشان بمانند و من تنها به خانه می آیم. انگار برای کار مهمی آمده ام، اما نمی دانم چه کاری؟ تا اینکه یکی دو دقیقه بعد زنگ پیام به صدا درمی آید. فرستنده اش استاد مهدوی است. برای خواندنش نمی دانم چرا خیلی معطل می کنم. سرانجام حروف و کلمات پیام سرشان را پایین می اندازند و با بی میلی کنار هم می ایستند: "استاد کریمی هم رفت..."

با خودم گفتم چه خوب است بچه ها نیستند تا گریه مرا ببینند. وگرنه باز هردو به من می خندند و با هم تکرار می کنند "هو هو، بابا داره گریه می کنه!" شاید حق دارند. شاید هنوز باورشان نمی شود که پدرها هم با همه صلابتی که در ذهن آنان دارند، گاهی به خاطر رفتن پدرمردی مانند استاد ابراهیم کریمی از این جهان، آن هم شیدامردی که آنقدر سرشار از عشق بود که هرچه ایثارش می کرد باز هم تمامی نداشت، گریه شان می گیرد، به حال این جهان.

... اشکهایم را پاک می کنم و نمی دانم چرا ناگاه چند خطی از دفتری از سی و پنج سال پیش به من هجوم می آورند و بر زبانم تکرار می شوند: و اینک من با دو پای ناتوان و زبانم بریده است در کام، که بازگشته ام از معرکه ترنا، خسته، شکسته، بی قرار!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387 توسط ا. هـ |