می گوید حقوق (دستمزد) توافقی دی و بهمن و اسفند 86 مرا نداده اند. از اوایل اسفند گفتند تا شب عید پرداخت می کنیم؛ اما تا آخرین لحظه اداری سال پرداخت نکردند. گفتند در فروردین می دهیم. گفتم همانطور که قبلا هم گفته ام، دیگر با اجازه تان در سال جدید در خدمت شما نخواهم بود. معاون گفت ای بابا، چرا؟ گفتم راستش دیگر اعتقادی به شما ندارم. نه به خاطر اینطور پول دادن و بازی دادن، به خاطر تفکر پشت این کارها! خواستم بگویم که وانگهی، کار برای نان است؛ اما گاهی هر لقمه که داده اید، یا با زهر آغشته بوده یا با تاوانی که بعدا ستانده اید. اما نگفتم.
می گوید امروز پنجشنبه است و اوایل خرداد. هنوز نداده اند. دیروز شنیدم حالا که دیده اند بد شده است، دارند حسابسازی می کنند تا بلکه دیگر ندهند. نمی دانم؛ بسته به نوع عادتشان است.
می گویم برو با آنها حرف بزن. ناسلامتی مسئولان یک اداره فرهنگی هستند! شاید اهل فرهنگ هم باشند؟
می گوید اتفاقا صبح تصمیم گرفتم بروم، بروم و با معاون هنری و مدیر کل عاقلش صحبت کنم و بگویم عید من گذشت، شاید کمی سخت تر از بعضی ها و بعضی وقتها، اما خب نگذاشتم برای همراهانم تلخ بگذرد. ثانیا در فرهنگ ما ایرانیها چنین اقدامهایی -که ناشی از نوعی خصلتها است- به خصوص در شب عید، هیچ افتخاری برای هیچکس ندارد.
می گوید اما در رفتن و نرفتن تردید کردم. شاید دنبال بهانه می گشتم تا روزم را خراب نکنم. با خود گفتم تو که برای این و آن «حافظ» باز می کنی، امروز برای خودت باز کن ببین او چه می گوید.
این صفحه آمد:
دلی که غیب نما است و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟
به خط و خال گدایان مده خزانه دل
به دست شاه وَشی ده که محترم دارد!
نه هر درخت تحمل کند جفای خزان
...................................................
می گوید با خودم گفتم بهتر است بزنم به جاده و کمی به تماشای بیابان بگذرانم؛ البته بی آنکه «دلی که غیب نما است» را به دل خودم نسبت دهم.
می گوید گاهی بیابان خوب است. جالب است، آنجا هم درختچه هایی هستند که جلوه دارند، اما سایه ندارند.