عجیب است. این روزها (روزهای جهانی تئاتر) با هرکس که سر صحبت را باز می کنم، پیش از آن که حرفم یا سئوالم تمام بشود، شروع می کند به گفتن حرفهای خودش؛ یعنی به گفتن یک مونولوگ. بعضی ها که برای گفتن مونولوگ خود، صورت مسئله مرا نیز به سلیقه خود عوض می کنند تا مجوزی باشد باز هم برای گفتن حرفهای خودشان.
این پدیده البته در کشور ما که دیالوگ رواج چندانی ندارد تازگی ندارد. اما بحث بر سر این است که افرادی که به دلیلی به سراغشان می روم، بارها خودشان اعلام کرده اند که اهل دیالوگند. با خود گفتم شاید آن یکی همسایه ام باشد، اما نبود. گفتم شاید این یکی همکارم باشد، اما نبود. گفتم شاید مدیر یک مرکز فرهنگی چنین نباشد، اما نبود. گفتم شاید یک تئاتری قدیمی چنین نباشد، چون تئاتر اساسش دیالوگ است؛ اما نبود و مونولوگش طولانی تر هم بود. فقط یک جوان و یک پیرمرد نبودند.
با خود می گویم نکند من هم اهل مونولوگم و خودم نمی دانم؟! امیدوارم نباشم. چون در مناسبات فردی و اجتماعی، مونولوگ یعنی «فقط من!»