و اینک سفر حاج قربان سلیمانی به وادی دورتر. زیرا به وادی های دور سفر بسیار می کرد. به گذشته و آینده. اما می رفت و باز می آمد با دستی پرتر از پیش. شبی را خودم شاهد بوده ام.
در سمنان بود. به گمانم زمستان سال 73 بود. از عصر تا پیش از نماز مغرب با دو تار و حنجره اش جمعیت را به سفری یکی دو ساعته از خودشان بیرون و به گلگشتهای دور و نزدیک برده بود.
بعد که همه رفتند، گفتم کجا حاجی؟ گفت می روم نماز. گفتم شب چه؟ گفت قرار است برویم مهمانسرای کشاورزی. گفتم برویم خانه ما. گفت نه، آنجا یک اتاق برای امشب به ما داده اند. راحت تریم. گفتم حاجی دلم می خواهد خدمتت کنم. گفت بیا آنجا. گفتم استراحت چی؟ گفت ساعت ده بیا. در طبقه دوم مهمانسرای کشاورزی هستم.
نزدیک ده شده بود. از خانه ام زدم بیرون و خواستم راهی بشوم که یکی از همسایه هایم را دیدم که از تاریکی به روشنایی آمد، با یک ساک کوچک در دست. پرسیدم کجا به سلامتی این وقت شب؟ گفت اگر اشکالی ندارد من هم با تو بیایم. گفتم کجا؟ گفت پیش حاج قربان دیگر! گفتم تو... گفت من هم آنجا بودم و قرارتان را شنیدم. گفتم چرا که نه. برویم.
گفتم حاجی راستش عصری سیر نشدم.
پسرش استاد علیرضا که فرزندانه و فروتنانه همواره و در همه جا همراه و همساز و مراقب پدر بود، برای ما چای ریخت. خوردیم و حاجی سازش را یه دست گرفت تا انگار بندبندش را کمی نوازش کند. به پسرش گفت علیرضا اگر خسته ای تو بخواب. پسرش ساکت ماند و نخوابید. حاج قربان هر از گاهی زخمه ای بر تاز می زد و انگار می گشت تا ببیند از کجا سر در می آورد. تا اینکه انگار به سر کوچه ای رسید. قدم اول را در آن گذاشت. خواست قدم دوم را هم بردارد- که متوقف شد. به همسایه ام گفت خاموشش کن. دیدم دست همسایه ام که به داخل ساک رفته بود بیرون آمد. گفت حاج آقا من خیلی به موسیقی مقامی خراسان عشق دارم. حاجی گفت می دانم . روشن نمی کردی بهتر بود. بگذار همینطور خاموش باشد.
و درنگی کرد. همسایه ام راست می گفت. اما حاجی انگار توقع نداشت یک عاشق موسیقی مفامی در آن وقت شب با یک ضبط صوت به خدمت استادی از استادان دوتارنواز برود که اساسا برای ضیط صوت نمی خوانند.
چند زخمه زد تا انگار سکوت نباشد و تا کسی احساس شرمندگی نکند و تا همسایه ای حواسش به شرمندگی چشمهای همسایه شان نرود.
پسر بزرگوار و فروتن و ساکتش با اینکه بر ما حق بزرگتری داشت، اصلا دخالت نکرد و همچنان ساکت ماند. دوباره برایمان چای ریخت و نوشیدیم و حاجی دوباره شروع کرد با زخمه هایش به پرسه زدن در شهر و روستا و کوه و بیابان. و نمی فهمیدم در هر لحظه کجاست و این که می زند، صدای خاطره کدام محله و کوچه و یا کدام خیالش است.
و باز نواخت و نواخت تا خواندنش آمد و نگاهش به تارش بود. و باز نواخت و نواخت و خواند و خواند. و نگاهش گاه به ما بود و به پسرش بود. و نواخت و نواخت و خواند و احساس کردم که یک چشمش به خداست و خیال نگاه چشم دیگرش به چشمهایی که کیفیت آنها در یاد هر نوجوان عاشق می ماند تا ابد. شاید بیهوده نیست که بعضی از دوتارنوازان قوچان و خراسان تا سن پیرسالی هم باز می خوانند «مرا کیفیت چشم تو کافیست...»
و باز خواند و نواخت و خواند. و حیرتم آمد که او مگر اهل کرامات است که با برداشتن یک قدم، از کوچهء یار به کوی خدا می رود و با قدمی دیگر از یک انارستان روستا به سجادهء عارفی پیر می رود و از آنجا به کویری برهوت و بعد به جنگلی پر دار و درخت و آنگاه به دریایی مواج و خروشان.
و حیرتم وقتی بیشتر شد که شنیدم و دیدم که چگونه با توسل به زخمه های آرام و سحرآمیزش، از میانه های دو سیم نازک تارش، از وادی هفتاد سالگی به نوجوانی اش باز می گردد و از آن وادی می خواند و چه خوش می خواند و شاید همه می پندارند که می فهمند از چه می خواند، اما هیچکس نمی فهمد که از چیست که می خواند.
و وقتی به خود آمدم دیدم چه سفرهای خام که با حاجی قربان پخته کرده ام به این سو و آن سوی حقیقت و مجاز. از باغ خدا به چشمه ای در روستایی مانند علی آباد، و از مدینه و مدح محمد پیامبر به نرگسستان و سوسنستان سمنان درنوبهار و از نسیم بهار.
نمی دانم چرا دلم برای جمعیتی که غروب در آن سالن بودند اندکی سوخت. گفتم حاجی چطور دلت می آید اینها که امشب خواندی، برای آنان نخواندی. گفت آن جاها تصمیم می گیرم که چه بخوانم، ولی در چنین شبهایی فقط شروعش شاید با خودم است، و لی بعد به کدام مقام می روم و بعد از کدام مقام سر در می آورم...
ترجمان سخنش برای جوانان خامی مانند ما این بود که یعنی در چنین شبهایی برای دل خودم می زنم.
اما چنین هم نبود و او در چنان شبهایی نیز برای کسی می زد که از خود عزیزترش می داشت. وگرنه پیش از به دست گرفتن ساز نمی رفت تا وضو بگیرد.
ساعت از یک گذشته بود و بهتر بود می رفتیم . گفت سیر شدی؟ با خودم گفتم چه جوانمرد است این استاد کهن که با مقامهایش من دلشده را امشب مقام بخشید! پس بادا که زنده باد یادش!
بیهوده بود اگر می گفتم آری. و در پی پاسخی گشتم از وادی مقام و موسیقی، اما نیافتم. کودکانه در دلم گفتم مگر آدم از انارهای سرخ سیر می شود؟ و در دلم گفتم بادا که زنده باد یادت!