تبليغاتX
از دشت آهوان

نهم آبان سالگرد روزی است که ظاهرا چند نفر با مشاورت و مشارکت یکدیگر برایم یک تقدیرنامه نوشته بودند و من نمی دانستم. من ادیت اول شاهنامه داستانها را تمام کرده بودم و سخت مشغول نوشتن مقدمه اش بودم. یادم است که برای چندمین بار با خودم گفتم که نوشتن یک مقدمه سخت تر از خود کتاب است.

در سلف سرویس همکار و همشهری ام گفت اگر گرایش به بوشهر داری مدیر دپارتمان آنجا خیلی مایل است به جمعشان بپیوندی. نمی دانم چرا  گفتم که من ترجیح می دهم به سمنان خودمان بروم و اصلا هیئت علمی و ملمی و این مزخرفات را بگذارم کنار و کمی هم زندگی کنم. او که خبر از تقدیرنامه داشت و من نداشتم، گفت راست می گویی.

یک روز طول کشید تا تقدیرنامه را شماره و تاریخ بزنند. و کارمندان دبیرخانه نیز از آن باخبر شدند و من نشدم. و یک روز طول کشید تا نگارش اولیه مقدمه را تمام کردم و می بایست ویرایش مختصری بکنم. روز دهم تقدیرنامه آماده تحویل به من شده بود، اما کسی مایل نبود به دستم بدهد. می گویند حتی نامه رسان نیز حاضر نشده بود آن را تحویل بگیرد و به دست من برساند و من نمی دانستم.

یازدهم آبان مقدمه را دادم برای حروفچینی و  تا غروب تحویل گرفتم. شب بردم خانه و غلط گیری کردم. صبح روز دوازدهم آبان بردم دادم تا اصلاحات را انجام بدهند و تا عصر تحویلم بدهند. و همکاران دلسوزم هنوز در صدد رساندن تقدیرنامه به دستم بودند، اما موفق نمی شدند و من نمی دانستم.

چهل و هشت ساعت گذشت و در این مدت بعضی از آنان که از تقدیرنامه خبر داشتند، احوالپرسی گرمتری با من می کردند و بعضی کمی دورتر می نشستند و من نمی دانستم چرا؟  

روز دوازدهم آبان شد. پیغام آوردند که مقدمه اصلاح شده است و باید بروم بگیرم. گرفتم و خواندم. با خودم گفتم بهتر است یکی دو تن از دوستان و همکاران ادبیات هم بخوانند تا اگر اشتباهی دارد یادآوری کنند تا امشب اصلاح کنم و  همین فردا همه کتاب را ببرم تهران پیش ناشری که اگر همچنان بر مدار پسند بود چاپش کند. سراغ دو تن از همکاران رفتم. اما سر کلاس بودند. برگشتم به محوطه و در ذهنم در پی یافتن اسم همکاران دیگر بودم که دیدم آقای رئیس دانشکده ادبیات دارد می آید که برود دفترش. با خودم گفتم او هم گزینه خوبی است. هم در جریان کارم بر این شاهنامه است، هم احتمالا فرصتش را الان دارد که اشتباهاتم را یادآوری کند. با شوق و ذوق به او گفتم لطف می کنید مقدمه شاهنامه داستانها را بدهم بخوانید نظر بدهید؟ گفت در خدمتتان هستم. گفتم پس همین الان یک کپی می گیرم می آورم خدمتتان. از شوقم تند دویدم روبروی دانشگاه و از مقدمه پنج شش صفحه ای کپی گرفتم و تند برگشتم دانشگاه و دویدم طبقه دوم و خودم را رساندم دفتر ریاست ایشان و مقدمه را دادم دستش. گفتم چه وقت خدمت برسم؟ یک ساعت دیگر خوب است؟ گفت خوب است. و من آسوده از اینکه کار هفت ساله ام امروز به پایان مرحله اول می رسد و من می توانم احتمالا کمی بیاسایم و درست تر بخوابم و کمی به خودم برسم و نباید بگذارم این خستگی مرا از پا بیاندازد و اگر توی این غربت بیمار بشوم و... و نمی دانم چرا پس از هفت سال در آنجا بودن برای اولین بار این کلمه غربت از ذهنم گذشت!

چند دقیقه ای هم از یک ساعت گذشته بود که به اتاقش برگشتم. گفتم مطالعه فرمودید؟ گفت بله. گفتم نظراتتون رو یادداشت فرموده اید؟ گفت نه. و نگاه کاشفانه ای به من کرد و  گفت «اصل حرفهایتان داخل پرانتزها بود!» با خودم گفتم یعنی چه؟ و از خودم پرسیدم مگر چه حرفهایی داخل پرانتزها نوشته ام؟! و ذهنم رفت به جاهای گم و تاریک خاطرات و محرومیتها، و او نمی دانست. و ذهنم رفت باز به شک و شک و شک، به شک  آدمهای ظاهرا مجاز به من و مانندهای ظاهرا غیر مجاز! به حدس و حدس و حدسهای غلط  آدمهای مجاز درباره توضیحات داخل پرانتز مطالب من های ظاهرا غیر مجاز. و تلختر از همه، ذهن رنجور من رفت به پیشینه داوری آدمهای ظاهرا مجاز نسبت به آدمهای ظاهرا غیر مجاز. و یاد حرفهای استادحسن نقاش افتادم که همیشه می گفت «بعضی ها که هنر و حرفه ای بلد نیستند برای اینکه فقط خودشان از نعمت حقوق و مزایای این دوره و زمانه برخوردار باشند، خوب یاد گرفته اند که با تمهیدهای جورباجور، گاه با لبخند و گاه با اخم، دیگران را غیر مجاز نشان بدهند تا خودشان مجاز معرفی شوند!»

به هر حال وظیفه خودم دانستم که از ایشان تشکر کنم. گفتم اجازه می فرمایید مرخص بشم؟ گفت «استاد همتی! این پاکت برای شماست.» روی پاکت نگاه کردم. تاریخ 9 آبان رویش بود. با خودم گفتم پس چرا در این یکی دو روز نامه رسان ما به من نداده است...؟ پاکت را باز کردم تا بخوانم. اما نمی دانم چرا ناگهان دلم می خواست در سمنان باشم و استاد حسن به گلهای قالی خیره شود و دوتارش را بنوازد. دلم می خواست در نجاری شاپور باشم و نگاهش کنم و برای هزارمین بار ببینم چه طوری تخته های چوب را با آن ظرافت اره می کند و تراش می دهد. دلم می خواست کنار علی بودم و برای هزارمین بار برایم تعریف می کرد که چرا به خاطر جور کردن جهاز خواهرانش ترجیح داده درسش را ول کند و کاری در آن معدن سخت پیشه کند و تا آنها به خانه بخت نرفته اند، زن هم نگیرد. دلم می خواست در خیالم برای هزارمین بار دست خورشیدخانم همسایه قدیمیمان را ببوسم که شغلش را بدون آنکه کسی بفهمد داد به شوهر بیکار پروانه خانم. و نمی دانم چرا دلم می خواست در آهوان بودم و آنقدر انتظار می کشیدم تا یک گروه آهوی رمنده از ترسی مبهم را می دیدم و به آنها صدا می رساندم که حق دارید از ترسی مبهم همواره در گریز باشید. و نمی دانم چرا دلم می خواست در سرکویر بودم و چشم می دوختم به انتهای خاکش که مماس با آبی آسمان است و از آنجا به همکاران سابقم نامه می نوشتم که نگفتم تقدیرنامه ساخت و نساخت دارد؟! و می نوشتم که بیایند اینجا و ببینند که جهان به راستی چقدر بزرگ است و چقدر کوچک! و نمی دانم چرا دلم می خواست یک شعر یا چیزی شبیه این جملات را در ذهنم زمزمه کنم:

هر بار که تیرباران می شوم

می بینم تیر خلاص را کسی به روحم شلیک می کند که اصلا فکرش را هم نمی کرده ام!

ما دو نفریم،

هر کدام از ما دو نفریم

و این است زندگی ما!

یادش به خیر. نمی دانم چند سال از آن زمزمه گذشته است. با اینکه یک سال گذشت تا به مقصدم بازگردم، اما هر سال مثل امسال «از نهم تا دوازدهم آبان» که فرا می رسد با خودم می گویم یاد آن روزها به خیر! روزهایی که ظاهرا عده ای با مشاورت و مشارکت یکدیگر برایم تقدیرنامه ای فراهم کرده بودند و همه می دانستند جز خودم. و من نمی دانم چرا هیچکدام از آنان دلیل اعطای آن را به من نگفت و هیچکدام آنان نیز از من نپرسید آیا نظری درباره نوع انشاء و محتوای آن دارم یا نه. و من نمی دانم چرا از بعضی همکارانم، مخصوصا مدیر دپارتمانمان توقع داشتم که مرا در جریان تقدیرنامه ای که همه از آن خبر داشتند، قرار می داد و به او می گفتم که اگر قصدشان تشکر از زحمات ناقابلم است، واژه تقدیر مناسب نیست و نوعی غلط مصطلح است و یعنی که شما دارید سرنوشتنامه برایم می نویسید و تقدیرنامه ساخت و نساخت دارد و راستش به من نمی سازد -چنان که نساخت و آخر هم از حواسپرتی، نسخه ماقبل ادیت آن شاهنامه داستانها را دادم به ناشر و چاپخانه- و باری، می بایست مرا در جریان قرار می داد تا به جای سکوت، از رئیس دانشکده لااقل تشکر می کردم.

یادم می آید در آن غروب که در اتاق رئیس دانشکده ادبیات یک دانشگاه بودم، دلم می خواست باز هم شعر یا شعرواره ای در دلم زمزمه کنم، اما نمی توانستم. امروز احساس می کنم که از برکت حضور در نزدیکی استاد حسن و شاپور و علی و خورشیدخانم و حاشیه کویر و دشت آهوان، و از برکت دوری از آموزه های دانش شناسانی چون بوسهل زوزنی که در میان مدرسان عشق و زندگی در کار عقل و آرزومندی اخذ دکترای «مجازتری» بودند، می توانم خود را دلداری بدهم و -خدای را سپاس-راحت و راضی، قلم در دست بگیرم و گذری از روزگارم را -بی هیچ گلایه از کسی- چنین بنویسم و  آرامش بیابم:

در جنگلی از گرازها بودم

یا پیکر هم را می دریدند

یا بر نام یکدیگر چنگ می زدند.

و من دلخوش به آهویی بودم

که گاه پشت درختی کهنسال می دیدمش از دور،

و هراسان بود و پنهان بود.

و آنگاه که دیگر ندیدمش

به سرزمین خود باز گشتم،

به دشت آهوان.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386 توسط ا. هـ |