تبليغاتX
از دشت آهوان

شگفتا، من كويرم را دوست مي دارم، تو جنگلت را

او صحرايش را دوست مي دارد و او دريايش را،

نمی دانم، شاید برای اینکه اسم دیگرشان زادگاه یا وطن است!

  

باری: در همه سالهايي كه گرم بگو مگو درباره سیاست بودیم، غافل بودیم كه ميليونها هكتار از جنگلهامان دارد به خاطر سوداندوزي عده اي خاص نابود مي شود، ميليونها ليتر از آب درياهايمان دارد از فاضلاب كارخانه ها و كشتي ها مسموم مي شود، ميليونها متر مربع از صحراهايمان دارد با چنگال لودرها و بلدوزرها زخمي و فرسوده مي شود، ميليونها متر مكعب از خاكهاي مستعد كشاورزيمان يا دارد آجر مي شود و يا بر اثر بي اعتنایی مان تبديل به بيابان مي شود. در نتیجه بيابانهاي حاصل از كم آبي سرزمين مان، به جاي محدودتر شدن، وسيع تر می شوند.

نه، دروغ است كه می گویند به خاطر پیشرفت و ترقي و آباداني یک كشور بايد طبيعت آن را ويران كرد. راست اين است كه براي پیشرفت و ترقي و آباداني راستين یک كشور، نخست بايد طبيعت آن را حفظ و  آباد كرد.

و ما نیز ميهن خود را دوست می داريم. برايش شعرها گفته ايم و می گوییم. اما اين دوست داشتن و سرودن شعرها یمان براي نقشه آن نبوده و نیست. شعرهای ما براي سرزمینی است بزرگ به نام ایران با نواحي گوناگون و اقلیمهای متفاوت اما جذابش. ما ایرانمان را به خاطر حفظ ساختار خاك و جنگل و دشت و درياهايش كه حاصل ميليونها سال فرمانروایی قانون طبيعت و رعايت أن توسط نياكان ما است دوست مي داشته ایم و دوست می داریم. شاهدش ادبيات ما است و اين همه شعرهاي عزيزي كه در توصیف و ستايش طبيعتش سروده شده اند.

نه! ما حتی سرزمینهای به ظاهر مترقی و پیشرفته اما با شهرهای دودآلود، با خيابانهاي آغشته به انواع روغن ماشين، با کوچه های پر از كيسه هاي پلاستيكي، با جوی های مملو از زباله دکانها و رهگذران، و با پارکهای تزیین شده از گلها و چمنهای مصنوعی را دوست نمی داریم و در شعرهایمان نیز آنها را نمی ستاییم! چون خطر مرگ زمین و پایان جهان جدی است، و مرگ زمین از بی جنگلی خواهد بود و از بی آبی و از آلودگی حاک.  و ما دوست نداریم شرمسار نام خود در پیشگاه خاک خدا باشیم!

+ نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386 توسط ا. هـ |

به یاد سهراب سپهری

شاعر و نقاش خوب ایرانی

به گمانم مهرماه بود که سهراب سپهری از این جهان به جهانی دیگر پر کشید. ۱۵ یا ۱۶مهرماه.

آنچه می توان گفت این است: من پس از نیما و اخوان و شاملو به فروغ رسیدم و سپس سهراب. «شعر» را در شعرهای فروغ و سهراب بیشتر دیدم. شعرهای فروغ این روندگی را داشت که که خود را در حیابانها و کوچه ها عبور دهد. اما شعر سهراب در هیاهوی نگرشهای سیاسی آن زمان کمی گم شد. تا اینکه نشر طهوری هشت کتابش را درآورد و من هم مانند بسیاری دیگر گرفتم و خواندم و شعر را در آثارش بیشتر از برخی دیگران دیدم. همیشه در دلم نگران بودم که چرا شعر سهراب در کوچه ها و خیابانهای ما  نمی گردد. تا انقلاب شد. پس از یکی دو سال شعر سیاسی جذابیت خود را از دست داد و ذهن های خسته از سیاست به شعرهایی نیاز داشتند تا دل و ذهنشان از دروغهای شعری پاک شود و حتی به بدویت انسانی خود بازگردند تا از دست نروند.

و در این هنگام بود که شعر سهراب خود را نشان داد و کوچه به کوچه و خیابان به خیابان و مدرسه به مدرسه به روندگی در آمد و جای خوشبختی است که هنوز هم در روندگی است.

اما این را نیز نباید از یاد برد که در زمانه ای نیز باید شعرهای سهراب هم نقد شود تا زلالی آنها بیشتر آشکار شود. و نیز شعرهای تازه تری که بی شک - به چندین دلیل- نا آشنا مانده و یا هنوز در خانه ها مانده، روندگی خود را به کوچه ها و خیابانها آغاز کنند. آه کجایند منتقدان آگاه به شعر، و شجاع در بازتاب شعرهای شاعران دیگر در رسانه های خود؟! وگرنه زهی مردمانی که خود رسانه ها هستند.

در سالگرد آغاز رفت و آمد سهراب از این جهان به آن جهان، من نیز یاد و نام و شعرهای او را گرامی می دارم. با احترام: اسماعیل همتی

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386 توسط ا. هـ |

به یاد احمد محمود

 احمد محمود

هیچگاه نه او را دیده ام و نه مقدر شده که ببینم. اما نمی دانم چرا همواره -چه زمانی که با تن خاکی اش می زیست و چه اکنون که در خاک می زیید و این روزها سالروز آغاز چنین زندگی اش است - به نامش و آثارش احساس نوعی احترام خاص داشته و دارم. شاید باید به جای کلمه خاص علتش را بنویسم: «راستی»

به نظرم می رسد «راستی» صفتی است که یک نویسنده داستان و رمان باید در آثارش رعایت کند. حتی در موضوعهای دروغینش. به خصوص نویسنده ایرانی. به شرطی که نخست عادت به راستگویی به خود کند. اوایل سخت است. چون دروغگویی با فرهنگ فردی و اجتماعی بسیاری از ما  -کم و بیش آمیخته است. اما با دقایقی خلوت با خود و یک روز تمرین در بیرون از خود می توان این عادت را کنار گذاشت. فقط کافی است آنچه احساس ماست صادقانه -اگر لازم بود- به زبان بیاوریم. می توانیم تمرین کنیم تا با کلمات تلخ و گزنده و نیشدار و یا همچنین با لحن چاپلوسانه و تملق آمیز به زبان نیاوریم. می توانیم از کودکان و روش بیان احساس آنان کمک بگیریم.

آیا احمد محمود این «راستی» را از مادر گرفته بود یا در خلوت خویش اندوخته بود یا از کجا آموخته بود و یا از چه نوع آدمیانی کمک گرفته بود نمی دانم. اما در هر حال یاد احترام انگیزش با من است. و چه سعادتمندم من که هم «همسایه ها»یش را خوانده ام و هم «درخت انجیر معابد»ش را. کاش بتوانم باید دوباره بخوانم. 

نزدیک بود یادم برود: نمی دانم چرا همیشه اینطور احساس می کرده ام که او انگار برادر بزرگ من یا مثلا دایی من است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386 توسط ا. هـ |

نظری به مطلب «سرآغاز» وبلاگ آیدا مرادی و نظرهای مشابه

«زمین نشخوار کرد و زاده شدم
در تاریکی پا به جهان تکرار گذاشتم تا با مرگ زیستن را بیاموزم.» (آیدا مرادی)
«دنیای ما با دست مردا و برای مردا ساخته شده و زورگویی و استبداد توش ریشه های قدیمی داره.» (اوريانا فالاچي)
«زن ها با همان سرعت که کلام دوستت دارم را به کار می برند به همان سرعت هم از یاد می برند و اصلا کاش از یاد ببرند، زیر دست و پا می اندازند و بی حیثیتش می کنند.» (مهدي شجاعي)

نه! من نه نوع نگاه خانم فالاچی را  قبول دارم و نه نظر آقای مهدی شجاعی را (و لطفا توضیح دهید که ایشان کیست؟).  زیرا اولا اینها هیچکدام داستان نویس یا رمان نویس نبوده و نیستند تا کسی برای اثبات حرفش به نظر آنان متوسل شود. امثال اینها ژورنالیستهایی هستند که مطلب باب میل روز را -که همان مطلب باب میل قدرتمندان سیاسی روز جهان باشد- به جای مجله در کتاب خود می نویسند تا از نظر روانی زنان جوامع گوناگون را مجاز نمایند تا خودشان خودشان را منفی بدانند.
اما شما چه؟ کدام هنرمند و نویسنده را می شناسید که بی عشق به انسان اثری نوشته باشد؟!
دوما -آنطور که شنیده ایم و خوانده ایم و دانسته ایم- نباید غافل بود که زنان شرقی به خاطر عشق شکوهمندی که به مردان پاک و دوستدار خود می بخشند همواره مورد عشق و احترام آنان هستند. و اگر مردانی آنان را همواره مورد کینه و تحقیر خود قرار می دهند دلیلش این است که یا اساسا چون کاسبکار و حسابگر بوده اند هیچ زنی -هوشیارانه- مهری به آنان نبخشیده است و یا اساسا خود را تحت تاثیر فرهنگی می دانند که قلبا باورش ندارند و یا آنانی هستند که به هر دلیل این فرصت بهشتی را نیافته اند که برای لحظه ای هم که شده نسیم عشق بر آنان بوزد و آنان را به سوی تعالی ببرد و برای همیشه در آن جایگاه ماندگارشان کند. وگرنه لااقل مهر مادر خویش را بر خود فراموش نمی کرده اند. 
سوما به نظر من «آنان» که به «اینان» منفی می نگرند حسابگرانی هستند که فقط (خواهنده)اند بی آنکه دست و دل (دهنده) داشته باشند. و چون به سود خود از دیگری قانع نیستند به همه کس و همه چیز منفی می نگرند.  بنابراین به نظر من آنانی که زن را دوست نمی دارند مردان پیرامون خود را نیز به عنوان آفریده خدا و حتی به عنوان یک شهروند نیز  دوست نمی دارند. شاید از این رو که به دلایل گوناگون فقط از قدرت حساب می برند.
باری. به قول معروق آدمهای خوب و بد همه جا وجود دارند و آدمها هم که می دانید شامل مردان و زنان (هر دو) می شوند.
و  شنیده ام که عیب مردان شرقی این است که  اگر گاهی عصبانی می شوند به خاطر انواع فشارهای روانی و اقتصادی بیرون از وجودشان است. وگرنه آنان نیز همواره حقوقشان پا به پای زنان نادیده گرفته شده  و می شود! و دیده ام که حسن زنان شرقی این است که با اینکه پا به پای مردان حقوقشان نادیده گرفته می شود اما این واقعیت را به روی مردان نمی آورند. شاید به این دلیل که می ترسند هرویشان حقوق بیشتری از دست بدهند؟!

و می بینم که حسن بزرگ بیشتر مردان و زنان سرزمین شرقی ام این است که بدون آنکه بر یکدیگر فخر بورزند، همدیگر را -گاه برادروار و خواهروار، و گاه همسروار- صادقانه دوست می دارند. 

 

+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386 توسط ا. هـ |

یک توضیح در ارتباط با خبر سوم مهر ۸۵ خبرگزاری وزین شبستان: با تشکر از اعضای محترم ستاد برگزاری نمایشگاه بزرگ علوم قرآنی سمنان - همانطور که مجری خوب آن مراسم اعلام کردند لطف اعضای ستاد از من به خاطر (پژوهش در ساختار روایت داستانهای قرآنی) بود. لذا با اینکه هفت داستان را از ترجمه تفسیر طبری ویرایش نموده ام که در سال 81 توسط انتشارات ثالث با نام داستان پیامبران منتشر نیز شده است اما بدیهی است که اسم من به عنوان نویسنده داستانهای قرآن نمی تواند مطرح گردد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386 توسط ا. هـ |

مرضی خانم اما می گوید

جنگ را باید راند از دل کوچه ما

که تمام بذر جهل و بیماری و فقر

که در اینجا، آنجاست

همه از دستهای نکبت او می ریزد.

و آقای طالب می گوید

جنگ سوغاتش ویرانی و مرگ و پستی ست

از چه اين همه گلهامان پرپر گردند؟

باغهامان را دوست می داریم

بمبها را نگذاریم بسازند دیگر

بچه هامان لبخند را دوستتر می دارند - بر لب مادرشان.

و آقای صبحی میگوید

جنگ را باید راند از دل کوچه ما

نه فقط کوچه ما

پنج فاره اینک  دلشان مضطرب از زوزه شوم جنگ است

کوچه هایی هستند که از جنگ اول و دوم هنوز می سوزند

و دریغا که در این هیس و بیس

عده ای نفت بر این آتش نحس می ریزند.

من دلم میخواهد

با توانایی این بازوهايي که قوي با دشمن مي جنگند

و از این خاک عزیزی که از آن بعضی ها سنگرهای خونین می سازند

عزم خود جزم کنیم

و بسازیم یک خانه صلح، محکم و قرص

وسط میدان میهنمان، هرچند کوچک

يا به قول مرضی خانم «نقلی». 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر1386 توسط ا. هـ |