۱:
و من دارم کشته می شوم
به دست کسانی که در جنگ
یا از سهم نان خویش به آنان داده بودم
یا مراقبشان بودم.
۲:
هربار که تیرباران می شویم
می بینیم تیر خلاص را آنکس به روحمان شلیک می کند
که هرگز فکرش را نمی کرده ایم.
شاید این است زندگی.
دخترکم پنجره را باز می کند
تا رهگذر نوجوان را ببیند
و دیده شود.
چه اتفاق فرخنده ای،
باید جشن بگیرم.
یادم می آید که هزار سال پیش
دخترکم پنجره را باز کرد تا رهگذر نوجوان را ببیند
و دیده شود؛