تبليغاتX
از دشت آهوان

۱:

و من دارم کشته می شوم

به دست کسانی که در جنگ

یا از سهم نان خویش به آنان داده بودم

یا مراقبشان بودم.

 

۲:

هربار که تیرباران می شویم

می بینیم تیر خلاص را آنکس به روحمان شلیک می کند

که هرگز فکرش را نمی کرده ایم.

شاید این است زندگی.

 

+ نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386 توسط ا. هـ |

دخترکم پنجره را باز می کند

تا رهگذر نوجوان را ببیند

و دیده شود.

چه اتفاق فرخنده ای،

باید جشن بگیرم.

 

یادم می آید که هزار سال پیش

دخترکم پنجره را باز کرد تا رهگذر نوجوان را ببیند

و دیده شود؛

اما من کشتمش!

 

و دیگر هیچ نوجوانی از کوچه ما عبور نکرد

و اهل محله همه را سپاس گفتند

سپاس؛

و یادم می آید که در خلوت خودم اما چند بار گریستم.

 

داشت یادم می رفت

باید جشن بگیرم؛

دخترکم دارد بزرگ می شود

و قدم به کوچه دوست داشتن می گذارد.

باید خدا را سپاس بگویم

سپاس؛

و او را دیگر صدا کنم دخترم!

 

+ نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386 توسط ا. هـ |