روزی که فیلم «مارمولک» را در روی یک سکه به تماشا نشستیم و خندیدیم
باید به این می اندیشیدیم
که این فیلمنامه نویس و کارگردان و تهیه کننده ی محترم
که مایل اند قشر روحانیان ما اندکی خفیف شوند
آیا در پشت سکه قرار است کدام قشر جایگزین شوند؟
کارمندان؟ معلمان؟ پزشکان و پرستاران؟ یا مثلا نظامیان؟
این روزها فیلمنامه نویس و کارگردان و تهیه کنند دیگر از همان قبیله و قوم
ما را به تماشای یک روی سکه ی فیلم دیگری به نام «اخراجی ها» می نشانند تا بخندیم.
آنان اصرار دارند که در ذهن خندان ما قشر لمپن و «لمپنیسم» را تطهیر کنند.
این روزها باید به این بیاندیشیم که از چه قراری دارند لمپنها را دوست داشتنی جلوه می دهند.
این روزها باید به این بیاندیشیم که چرا عده ای میل دارند ما را اینگونه بخندانند
این روزها باید به این بیاندیشیم که چرا آنانی که از هنر فقط فنونش را یاد گرفته اند می توانند فیلم بسازند!
این روزها باید به این بیاندیشیم که آیا چرا نباید اهل فرهنگ نیز بتوانند فیلم بسازند؟
این روزها باید به این بیاندیشیم که مگر خدای ناکرده قرار است به لمپنهای دوست داشتنی جامعه مان
نقش اجتماعی مهمی واگذار شود؟
این روزها باید به این بیاندیشیم که مبادا خدای ناکرده قرار است در آینده ای نه چندان دور
برای چندمین بار به ذهن خندان خود بخندیم؟!
راستی؛
هر اثر هنری سکه ای است که دو رو دارد: یک رو همان است که به ما نشان می دهند
روی دیگر اما آن است که از ما پنهان می کنند و ما باید بکوشیم ببینیم.
پدرم از پاسبانها و ژاندارمها می ترسید
پیش از آن نیز از آژان و امنیه ها.
او دزد یا قاچاقچی نیست
اخلالگر هم نبوده و نیست.
پدرم مرد ساده ای است که حتی از دربان یک هتل که کلاه بر سر دارد می ترسد.
همچنان که یک شب از دربان یک پیاله فروشی هم ترسیده بود.
پدرم هنوز از کسی که اونیفرم بر تن دارد می ترسد.
(از دفتر حتی باد درخدمت عاشقان است)