در تمام طول خیابان
همه ساختمانها رو به ویرانی اند
الا بانکها
زیرا بانکها فضول نیستند
و از شما نمی پرسند
خانه تان را از خشت می سازید یا آهن؟
آنها فقط می پرسند حقوق شما چند است؟
و آدمها همچون حقوقشان هستند.
(از دفتر حتی باد...)
مرا از طبیعتم دور کرده اند
و به تمدن نیز نرسانده اند
و من در برزخی هستم
از خواستن ها و نتوانستن ها.
می خواهم شعری بسرایم بندبندش گل
می توانسته ام جهانی را دوست بدارم
و نمی توانسته ام.
هر شامگاه از روز خسته مان می سراییم
با کلمات آنان که بیشتر اجازه سخن دارند
حالیا که اگر شاعری هنری ست
باید سرود فردا را
تا کلمات ما را نیز بگویند
آنان که سخنی دارند.
ای کاش دوباره زنده شوی ای دوست!
و کاش تو نیز نمیری ای دوست!
دنیا همیشه در خون نخواهد زیست
و زندگی در جنگ شگون نخواهد داشت.
مرضی خانم اما می گوید
با همین خیل جوان که دشمن را با مشتهای خالی شان می رانند
با همین خاک عزیزی که از آن آجرهای زیبا می سازند
ما چه مان است مگر
نتوانیم بسازیم در پایتخت میهنمان
خانه صلحی هر چند کوچک، اما قرص
یا به قول مهری خانم «نقلی».
و جواد آقا هم می گوید
جنگ را باید راند از دل کوچه ما
که تمام بذر جهل و بیماری و فقر
که در اینجا، آنجاست
همه از دستهای نکبت او می ریزد.
اما جنگ...
ای وای جنگ!
مرضی خانم می گوید
جنگ سوغاتش ویرانی و مرگ و پستی ست
از چه رو اینهمه گلهامان پرپر گردند؟
باغهامان را دوست می داریم.
بمبها را نگذاریم بسازند دیگر!
بچه هامان لبخند را دوستر می دارند
بر لب مادرشان.
باری،
در جبهه های جنگ نیز
تیرهای آتش و نبعیض
بر سینه های نداری و فقر شلیک می شود؛
آری.
حرام است بر مردمان زندگانی بی صلح
چو غارت شود روز جنگ عشق و شور از دل و سر
چو موید به هر كوی بر نعش فرزند، مادر
حرام باد بر اهل جنگ زندگانی بی صلح