تبليغاتX
از دشت آهوان
بهار؛ شکوفه های شکفته ، طراوت باران ، زمین سبز ، آشیانه های نو ، کوزه های سبزه و آب ، و پاگشایی نوباوگان در خانه های اقوام . عید است و آغاز سال نو ، اما ، کاش جای تو خالی نبود نرگس! *** با آرزوی سالی خجسته برای شما دوستان دیده و نادیده ام در «دشت آهوان»؛ و آسمان و زمینی پاک و مهربان برای همه.
+ نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388 توسط ا. هـ |

"ناصر علایی... درگذشت!"

این ایمیلی بود که وسط هفته پیش به من و بعضی دوستان رسید. ناصر علایی اهل روستای علاء سمنان یک تعزیه‌خوان حرفه‌ای بود که به کمک دیگر دوستان تعزیه‌خوان خود سالها بود که در روزهای خاص، به خصوص در روزهایی از ماه محرم و صفر، با تعزیه‌هایی که اینجا آنجا اجرا می‌کرد، مردمان دردمند را می‌گریاند و سبک می‌کرد. او این توانایی را نیز داشت که بدون آنکه به جنبه‌های جذاب توریستی اندیشیده باشد، با همکاری دوستانش سالها بود که صدها و گاه هزاران نفر از عزاداران امام حسین و دوستداران تعزیه را در روزهای تاسوعا و عاشورا به روستای علا می‌کشاند تا هم مهمان مجلس تعزیه‌شان باشند، هم مهمان ناهار نذری اهالی خوب آن.

وقتی ایمیل «ناصر علایی درگذشت.» رسید و بازگو می کردیم، بعضی‌ها می‌پرسیدند ناصر علایی کیست؟ و باید جواب می‌دادیم که منظورشان «ناصر شمر» است. واقعیت هم این بود. حتی متن واقعی ایمیل نیز اینبود: "ناصر علایی معروف به ناصر شمر درگذشت. روحش شاد!" می بینید؟ فرستنده هم تقصیری نداشت. چون آقا ناصر علایی از جوانی شمرخوان تعزیه‌ در روستایشان علا بود و تا همین چند ماه پیش همین نقش راخوانده بود و بنابرایناین لقب بر او مانده بود. شمری که خیلی‌ها نمی‌دانستند بر خلاف چهره خشن و عصبی‌اش ساده و مهربان است.

در دلم گفتم خدا او را بیامرزد. گمان نکنم کس دیگری بتواند این لقب را به خود نیز اختصاص دهد.

چند سال پیش که وظیفه کارشناسی هنرهای نمایشی اداره کل فرهنگ و ارشاد سمنان را نیز در کنار دوستانی به عهده داشتم، از عجایب روزگار نامه‌ای از بیرون اداره آمده بود با این مضمون که نظر به اینکه آقای ناصر علایی می خواهد در تکیه روستای خودشان یعنی علا تعزیه اجرا کنند، لطفا درباره کارشان اعلام نظر کنید؟!

طبق روال اداری، همکاران اداره تاریخ و ساعت بازبینی را نیز تعیین کرده بودند. ساعت 4 بعد از ظهر.

گفتم من به خودم اجازه نمی‌دهم کار ایشان را بازبینی کنم. ایشان پنجاه سال است که در روستایشان دارد تعزیه می خواند. چطور شده که الان باید صلاحیت کارش تائید شود؟ و اصلا این کار درست نیست!

گفتند هماهنگی‌ها شده است و دیگر کاری نمی‌شود.

به خسرو گفتم ما نباید این کار را بدعت بگذاریم. زیرا زمانی که ما بچه بوده‌ایم او در برابر صدها تماشاگر تعزیه می‌خوانده. خسرو نیز تائید کرد و پذیرفت. تا رفتیم خبر بدهیم که نیازی به بازبینی نیست و نیایند، آمدند. نیم ساعت زودتر. چون می‌پنداشتند باید لباس بپوشند و شمشیر بر کمر ببندند و... دو جوان هم همراهش و در گروهش بودند که قبلا ندیده بودم. گفت پسرانم هستند و با من تعزیه می‌خوانند. و گفت ما حاضریم!

سرم را پائین انداختم و گفتم نیازی نیست ناصرجان علایی! ما خدمتت جسارت نمی‌کنیم. اگر اداره‌ای کسی با تو دعوا دارد، ربطی به ما و هنر تعزیه‌خوانی‌ات ندارد. و رو کردم به خسرو و گفتم مگر نه خسرو جان؟ گفت درست است.

نگاهم را به طرف ناصر چرخاندم تا ببینم چرا ساکت است. دیدم در حالی که لبخندی از رضایت و سربلندی بر لبش بود، به دو پسر جوتنش نگاه می‌کرد و انگار می خواست مطمئن شود که آیا آنها هم حرفهایم را شنیدند یا نه. و بعد دیدم که اشک دور چشمهایش حلقه زده. درست مثل ظهرهای عاشورا در تکیه علا، زمانی که شمشیر بالای سر امام حسین نگه می‌داشت اما دستهایش می‌لرزیدند و چشمهایش از اشک حلقه می‌زدند.

در دلم گفتم خدا را شکر که آن روز به او جسارت نکردیم و نقش کارشناس تئاتر را برای او بازی نکردیم (هرچند که او نیز معرفت به خرج داد و شاید به پندار اینکه مبادا مشکلی برای ما درست شود، از امام خوان تازه گروهش خواست ما را مهمان به صدای گرمش کند. و دمی بعد صدای گرم و رسا و موسیقایی اش در تمام سرسرای فرهنگسرای کومش پیچید. آری، از آنجا که خلاقیت اکثر ما در هنگام مرگ اطرافیان گل می کند، با خودم گفتم دوباره باید به جوانان دانشجوی تئاتر پیشنهاد بدهم که موضوع پایان نامه خود را درباره شخصیتهای تئاتری و شبیه خوانان و تعزیه خوانان شهر و دیارشان انتخاب کنند تا با حرفها و روشها و خلاقیتهاشان آشنا شویم.  

زمانی دیگر نیز، همین شش هفت سال پیش به دوستان جوانم این پیشتهاد را می دادم. فقط چند نفرشان این کار را انجام دادند. اما بیشترشان همچنان و برای هزارمین بار درباره سوفوکل و اوری پید و ایبسن و یونسکو و چخوف و ... می نوشتند. تقصیری هم نداشتند. چون اساتیدشان فقط درباره آنان شنیده و خوانده بودند. تقصیری هم نداشتند. چون معیارها را دیگران برای ما تعیین کرده بودند. لابد چون چنین می پنداشتند که ما تئاتر ملی نداشتیم و نداریم. آنان نیز تقصیری نداشتند. چون نمی دانستند که غرب اهل "فرهنگ و اقتصاد" انواع لقبهای جذاب را به نویسندگانش می بخشد تا از مرده و زنده آنان پول هم دربیاورد. برخلاف ما که کاملا بی غرض و مرض، و شاید هم از سر لطف و محبت، به یکی از کهنه کارترین شبیه خوان و تعزیه خوان شهرمان لقب شمر بخشیده بودیم تا لابد وظیفه قدرشناسانه خود را انجام دهیم. شاید هم برای اینکه او را مهم جلوه داده باشیم. هرچه هست شکی در محبت و قدرشناسی مردم نیست. چنان که خود ناصر علایی نیز همواره قدردان "قنبر شمر" بیابانکی بود و این معرفت را داشت که خود را مبدا تاریخ تعزیه خوانی شهر و دیارش نداند، بلکه از شاگردان قنبر شمر بیابانکی بداند که این علم و هنر را به او و سایرین یاد داده است.

کاش یکی از این جوانان دانشجوی تئاتر این بار به جای آنکه به سراغ آنان برود که درباره شان می دانیم، به سراغ اینانی برود که نمی دانیم. موفق باشند! خوشبختانه من در سال ۱۳۶۹ این سعادت را داشتم که به سراغ زنده یاد ناصر علایی بروم و با ضبط یک گفتگوی سه ساعته و بارها گوش کردن به حرفها ونظراتش، بسیار بهره برگیرم. روحش شاد!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387 توسط ا. هـ |

   ravayatnew

«دعوت به روایت» 
کارگاهی برای شناخت، آفرینش و نگارش داستان، نمایشنامه و فیلمنامه

به اطلاع دوستان و علاقه مندانی که به خصوص پس از انتشار مقاله «مقدمه ای در چند و چون روایت» در سایت «فرهنگنامه کومش» مرا مورد لطف و نیز سئوالهای بالنده خود قرار دادند و پیگیر خبر چاپ کتابش بودند می رسانم که این کتاب که نام «دعوت به روایت» را به خود گرفته، سرانجام توسط نشر آبرخ در 216 صفحه با قطع وزیری و به قیمت 3200 تومان منتشر شد.

نکاتی که می توان گفت این است که این کتاب در واقع حاصل تجربه سالها آموزش کلاسی و کارگاهی من پیرامون ادبیات داستانی، نمایشی و سینمایی در دو دانشگاه و چند مرکز آموزش هنر و ادبیات است که با دوستان جوان و خلاق داشته ام، و دیگر اینکه مباحث و تعاریف و حتی تمرینهای این کتاب بر اساس این نظر که «داستان، نمایشنامه، فیلمنامه،... آفریده‌ای در ذهن هستند که تنها پس از "روایت" آنها است که موجودیت مادی و هویت شکلی و محتوایی می‌یابند» نوشته شده. نکته سوم اینکه در این کتاب، در یک مقدمه و هفت فصل به بنیاد ساختارهای کلاسیک و غیرکلاسیک، و معرفی و نقش عوامل، عناصر، روش‌ها و ابزارهای گوناگونِ «آفرینش» و «روایت» در داستان، نمایشنامه و فیلمنامه پرداخته شده. و سرانجام اینکه نمونه‌ای از تمرین‌های تجربه‌شده در کارگاههای گوناگون نیز در بخش پایانی کتاب برای آشنایی علاقه‌مندان پیشنهاد شده است. از این رو شاید این کتاب ناقابل بتوان نوعی کارگاه نیز برای شناخت، آفرینش و نگارش (یا بنا به باور خودم) "روایت" داستان، نمایشنامه و فیلمنامه» دانست که امیدوارم با همه کاستی هایش مورد استفاده علاقه مندان به این هنرها قرار گیرد.

خبر دیگر مربوط به همین کتاب، اینکه: سایت اینترنتی "فرهنگنامه کومش"به نشانی http://www.koomesh.ir/ با اعلام مشارکت در پخش و فروش این کتاب همکاری ارزشمندی نموده که با تشکر از همکاران آن، توجه علاقه‌مندانی که مایل به تهیه آن هستند اما دسترسی به مراکز فروش را ندارند، به آن ساِیت جلب می کنم.

در ضمن از بزرگوارانی که در همین فاصله کوتاه نظرها، یشنهادها و نقدهای ارزشمندی را درباره این کتاب فرستاده اند یا مرا از آنها آگاه کرده اند، بسیار سپاسگزارم و امیدوارم این امکان پیش بیاید که بتوانم آنها را مورد استفاده قرار دهم.

+ نوشته شده در جمعه 20 دی1387 توسط ا. هـ |

 

آدیش، که هنوز ندیدمش و گاهی از سر لطف کامنتی در ارتباط با یادداشتهایم می گذارد، سه چهار هفته پیش پرسیده بود: "از استاد کریمی چه خبر؟..." با خود گفتم راستی، مدتی است که از او بی خبرم. چون قرار بود و از من خواست که بگذارم این بار او زنگ بزند...  با خود گفتم "رضا، رضا مهدوی حتما از او باخبر است." همان شب برایش کامنت گذاشتم: "سلام جناب مهدوی، راستی از ابراهیم کریمی چه خبر؟" خیلی زود جوابش رسید: "... خانمش چند روز پیش در گذشته و او هم در بیمارستان است..."

و اندیشیدن به ابراهیم کریمی در تمام روزها و شبها ادامه می یابد. دایم از خود می پرسم که او این همه عشق را از کجا یافته بود، و این همه درد را و این همه صبر را؟  شروع می کنم به چانه زدن با خدا: "خدایا به او صبر بیشتری بده؟ او را می شناسم، با اینکه اهل گلایه نیست، اما تو صبر بیشتری به او بده! جان هرکی که دوست داری! به اسم خودت قسم جبران می کنم!" و خدا انگار صبر بیشتری به او بخشید. به اندازه فقط سه چهار هفته. حکمتش را نمی دانم. 

نه، دلم قرار نداشت. پس دوباره برای رضا مهدوی نوشتم "سلام. درگذشت همسر آقای کریمی را به شما و خانواده تسلیت می گویم. لطفا از جناب کریمی مرا بی خبر نگذارید. حالش چطور است؟ بهتر هست؟..."  و ایشان جواب نوشت که "سلام...ممنون...حال ایشان اصلا خوب نیست... وزن شان بسیار کم شده...غذا نمی خورند...پزشکان فقط ما را به دعا حواله می دهند...دیالیز هم می شوند...در هر حال ممنون."

... تا جمعه می شود. ظهر جمعه می شود. بی دلیل می گذارم خانواده ام در خانه مادرشان بمانند و من تنها به خانه می آیم. انگار برای کار مهمی آمده ام، اما نمی دانم چه کاری؟ تا اینکه یکی دو دقیقه بعد زنگ پیام به صدا درمی آید. فرستنده اش استاد مهدوی است. برای خواندنش نمی دانم چرا خیلی معطل می کنم. سرانجام حروف و کلمات پیام سرشان را پایین می اندازند و با بی میلی کنار هم می ایستند: "استاد کریمی هم رفت..."

با خودم گفتم چه خوب است بچه ها نیستند تا گریه مرا ببینند. وگرنه باز هردو به من می خندند و با هم تکرار می کنند "هو هو، بابا داره گریه می کنه!" شاید حق دارند. شاید هنوز باورشان نمی شود که پدرها هم با همه صلابتی که در ذهن آنان دارند، گاهی به خاطر رفتن پدرمردی مانند استاد ابراهیم کریمی از این جهان، آن هم شیدامردی که آنقدر سرشار از عشق بود که هرچه ایثارش می کرد باز هم تمامی نداشت، گریه شان می گیرد، به حال این جهان.

... اشکهایم را پاک می کنم و نمی دانم چرا ناگاه چند خطی از دفتری از سی و پنج سال پیش به من هجوم می آورند و بر زبانم تکرار می شوند: و اینک من با دو پای ناتوان و زبانم بریده است در کام، که بازگشته ام از معرکه ترنا، خسته، شکسته، بی قرار!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387 توسط ا. هـ |

این روزها بازار سمینارهای آسیب شناسی انواع امور گرم است:

آسیب شناسی تئاتر

آسیب شناسی سینما

آسیب شناسی کتاب

آسیب شناسی نفت

آسیب شناسی روابط عمومی ها

و آسیب شناسی های دیگر.

جالب است؛

چون این سمینارها را همانان پیشنهاد می دهند و برگزار می کنند

که مسئول همان امور بوده اند

و همانان در این سمینارها شرکت می کنند

و مقاله می نویسند و سخنرانی می کنند و حق الزحمه می گیرند

که مسئول همان امور بوده اند

و همانان هیئت رئیسه و داور سمینار می شوند که مسئول آن امور بوده اند

و باز همانان ادامه مسئولیت آن امور را به عهده می گیرند

که مسئول همان امور بوده اند.

 شاید اگر به جای «آسیب شناسی» اسم این سمینارها گذاشته شود «آسیب زننده شناسی»

همه آسیبها برطرف گردد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387 توسط ا. هـ |

 و من‌ دارم‌ كشته‌ مي‌شوم‌

به‌ دست‌ كساني‌ كه‌ در جنگ‌

يا نگرانشان‌ بودم‌

يا از سهم‌ نان‌ خويش‌ به‌ آنان‌ داده‌ بودم‌.

 

تلفن‌ زنگ‌ مي‌زند؛

-بله‌، بفرماييد!

دوست‌ قديمي‌ام‌ است‌؛

مي‌گويد: و من‌ دارم‌ كشته‌ مي‌شوم‌

به‌ دست‌ كساني‌ كه‌ در جنگ‌

از سهم‌ نفت‌ خويش‌ به‌ آنان‌ داده‌ بودم‌.

 

در مي‌كوبند؛

-جانم‌؟ كيه‌؟

همسايه‌ام‌ است‌؛

مي‌گويد: و من‌ دارم‌ كشته‌ مي‌شوم‌

به‌ دست‌ كساني‌ كه‌ در جنگ‌

مراقبشان‌ بوده‌ام‌

و حالا پول‌هاي‌ خُرد مرا هم‌ مي‌گيرند؛

و من‌ نگرانم‌.

 

حق‌ دارد نگران‌ باشد،

چون‌ آنان‌ دارند كشته‌ مي‌شوند

به‌ دست‌ خويش‌؛

و  انگار اين‌ است‌ زندگي‌. 

+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387 توسط ا. هـ |

  

 از ميان‌ شاعران‌ زمان‌، «اخوان‌» را بيشتر دوست‌ مي‌داشتم‌؛ هم‌ به‌ خاطر شعرهايش‌، هم‌ به‌ خاطر اينكه‌ خود را نيز از خاك‌ همان‌ خطّه‌ مي‌دانستم‌ كه‌ او از آن‌ برآمده‌ بود. او از كوير خراسان‌ بود و من‌ از كوير سمنان‌. از اين‌رو حق‌ خود مي‌دانستم‌ كه‌ اين‌ شوق‌ را داشته‌ باشم‌ كه‌ «دفتر شعر»م‌ را به‌ دستش‌ برسانم‌ تا ضعف‌هايش‌ را يادداشت‌ كند و من‌ بتوانم‌ بياموزم‌.

و رساندم‌.

پس‌ از يكي‌ دو ماه‌ كه‌ براي‌ بازگرفتنش‌ رفتم‌، همسر مهربانش‌ با لبخندي‌ مادرانه‌ آن‌ را به‌ من‌ بازگرداند و گفت‌ «يك‌ يادداشت‌ هم‌ برايت ‌نوشته‌ است‌.»

و من‌ چه‌ بسيار بر سر ذوق‌ آمدم‌ وقتي‌ كه‌ از كوچه‌ به‌ خيابان‌  و سر چهار راه استامبول رسیدم و خواندم‌: «دوست جوانم!...» چون براي‌ من‌ مهم‌ اين‌ نبود كه‌ دربارة‌ ضعف‌ «شعرهايم‌» چه ‌نوشته‌ است‌؛ مهم‌ اين‌ بود كه‌ نقشي‌ از شاعري‌اش را كه‌ مبارك‌ مي‌دانستم‌؛ در صفحة‌ آخر دفتر شعرهاي‌ بيست‌ و يك‌ سالگي‌ام‌ (و خامي‌ام‌)، پيرانه‌ به‌ يادگار گذاشته‌ است‌. با همة‌ جواني‌ام‌ فهميدم‌ كه‌ او به‌ جاي‌ راهنمايي ‌و تصحيح‌ «شعرهايم‌»، شايسته اين دانسته كه «مرا» راهنمايي‌ كند.

باري‌؛ راهنمايي‌ شده‌ يا نشده‌ باشم‌، شگفتا كه‌ اين‌ روزها  احساس‌ مي‌كنم‌ كه‌ بايد نام‌ عزيزش‌ را همچنان‌ گرامي ‌بدارم‌ و يادداشت‌ گرانقدرش‌ را (همان‌ چنان‌ كه‌ بر دفتر نخستين‌ و منتشرنشده‌ام‌ نگاشته‌ بود) بر آغاز دفتری (كه‌ چندمين‌، اما چهارمين ‌دفتري‌ است‌ كه‌ مقدّر است‌ به‌ عنوان دفتر شعر و با نام «از عشق و نگرانی و وطن» منتشر شود) به يادگار بياورم و آن‌ را پشتوانه‌اي‌ براي‌ آغاز كارم‌ اعلام‌ كنم‌.

اسماعیل همتی (پیش گفتار دفتر آماده انتشار «از عشق و نگرانی و وطن»)

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387 توسط ا. هـ |

 

آيندة‌ تو،

گذشته‌ توست‌!

بر تو بشارت‌ باد 

       اي‌ مهربان‌!

و هشدار بر تو

        نامهربان‌!

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387 توسط ا. هـ |

  

همچنان‌ كه‌ دلمان‌ به‌ شوق‌ هم‌ مي‌تپد

زندگي‌ را در نم‌نم‌ باران‌ ادامه‌ مي‌دهيم‌

تا زير رنگين‌كماني‌ از نور متوقف‌ مي‌شويم‌.

نه‌ دل‌ِ گذشتن‌ از آن‌ را داريم‌

نه‌ طاقت‌ ماندن‌ زير آن‌.

 

سرانجام‌ دل‌ به‌ دريا می زنيم‌

که از زیر رنگين‌كمان‌ بگذريم‌

و به‌ باراني‌ تند در آن‌ سو برسيم‌

تا خيس‌ شويم‌؛

تا خيس‌ِ خيس‌ شويم‌.

 

اما پيش‌ از آنكه‌ قدم‌ اول‌ را برداريم‌

او را مي‌بينم‌ كه‌ ناگهان‌

زير رنگين‌كمان‌ از پا افتاده‌ است‌

و كبوتري‌ غمگين‌ و زيبا به‌ سوي‌ دوردست‌ پرواز مي‌كند.

اين‌ است‌ زندگي‌.

 

نه،

هیچگاه نباید جنگ بشود!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387 توسط ا. هـ |

  می گوید حقوق (دستمزد) توافقی دی و بهمن و اسفند 86 مرا نداده اند. از اوایل اسفند گفتند تا شب عید پرداخت می کنیم؛ اما  تا آخرین لحظه اداری سال پرداخت نکردند. گفتند در فروردین می دهیم. گفتم همانطور که قبلا هم گفته ام، دیگر با اجازه تان در سال جدید در خدمت شما نخواهم بود. معاون گفت ای بابا، چرا؟ گفتم راستش دیگر اعتقادی به شما ندارم. نه به خاطر اینطور پول دادن و بازی دادن، به خاطر تفکر پشت این کارها! خواستم بگویم که وانگهی، کار برای نان است؛ اما گاهی هر لقمه که داده اید، یا با زهر آغشته بوده یا با تاوانی که بعدا ستانده اید. اما نگفتم.

می گوید امروز پنجشنبه است و اوایل خرداد. هنوز نداده اند. دیروز شنیدم حالا که دیده اند بد شده است، دارند حسابسازی می کنند تا بلکه دیگر ندهند. نمی دانم؛ بسته به نوع عادتشان است.

می گویم برو با آنها حرف بزن. ناسلامتی مسئولان یک اداره فرهنگی هستند! شاید اهل فرهنگ هم باشند؟

می گوید اتفاقا صبح تصمیم گرفتم بروم، بروم و با معاون هنری و مدیر کل عاقلش صحبت کنم و بگویم عید من گذشت، شاید کمی سخت تر از بعضی ها و بعضی وقتها، اما خب نگذاشتم برای همراهانم تلخ بگذرد. ثانیا در فرهنگ ما ایرانیها چنین اقدامهایی -که ناشی از نوعی خصلتها است- به خصوص در شب عید، هیچ افتخاری برای هیچکس ندارد.  

می گوید اما در رفتن و نرفتن تردید کردم. شاید دنبال بهانه می گشتم تا روزم را خراب نکنم. با خود گفتم تو که برای این و آن «حافظ» باز می کنی، امروز برای خودت باز کن ببین او چه می گوید.

این صفحه آمد:

دلی که غیب نما است و جام جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟

به خط و خال گدایان مده خزانه دل

به دست شاه وَشی ده که محترم دارد!

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان

...................................................

می گوید با خودم گفتم بهتر است بزنم به جاده و کمی به تماشای بیابان بگذرانم؛ البته بی آنکه «دلی که غیب نما است» را به دل خودم نسبت دهم.

می گوید گاهی بیابان خوب است. جالب است، آنجا هم درختچه هایی هستند که جلوه دارند، اما سایه ندارند.  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387 توسط ا. هـ |