همچنان كه دلمان به شوق هم ميتپد
زندگي را در نمنم باران ادامه ميدهيم
تا زير رنگينكماني از نور متوقف ميشويم.
نه دلِ گذشتن از آن را داريم
نه طاقت ماندن زير آن.
سرانجام دل به دريا می زنيم
که از زیر رنگينكمان بگذريم
و به باراني تند در آن سو برسيم
تا خيس شويم؛
تا خيسِ خيس شويم.
اما پيش از آنكه قدم اول را برداريم
او را ميبينم كه ناگهان
زير رنگينكمان از پا افتاده است
و كبوتري غمگين و زيبا به سوي دوردست پرواز ميكند.
اين است زندگي.
نه،
هیچگاه نباید جنگ بشود!
می گوید حقوق (دستمزد) توافقی دی و بهمن و اسفند 86 مرا نداده اند. از اوایل اسفند گفتند تا شب عید پرداخت می کنیم؛ اما تا آخرین لحظه اداری سال پرداخت نکردند. گفتند در فروردین می دهیم. گفتم همانطور که قبلا هم گفته ام، دیگر با اجازه تان در سال جدید در خدمت شما نخواهم بود. معاون گفت ای بابا، چرا؟ گفتم راستش دیگر اعتقادی به شما ندارم. نه به خاطر اینطور پول دادن و بازی دادن، به خاطر تفکر پشت این کارها! خواستم بگویم که وانگهی، کار برای نان است؛ اما گاهی هر لقمه که داده اید، یا با زهر آغشته بوده یا با تاوانی که بعدا ستانده اید. اما نگفتم.
می گوید امروز پنجشنبه است و اوایل خرداد. هنوز نداده اند. دیروز شنیدم حالا که دیده اند بد شده است، دارند حسابسازی می کنند تا بلکه دیگر ندهند. نمی دانم؛ بسته به نوع عادتشان است.
می گویم برو با آنها حرف بزن. ناسلامتی مسئولان یک اداره فرهنگی هستند! شاید اهل فرهنگ هم باشند؟
می گوید اتفاقا صبح تصمیم گرفتم بروم، بروم و با معاون هنری و مدیر کل عاقلش صحبت کنم و بگویم عید من گذشت، شاید کمی سخت تر از بعضی ها و بعضی وقتها، اما خب نگذاشتم برای همراهانم تلخ بگذرد. ثانیا در فرهنگ ما ایرانیها چنین اقدامهایی -که ناشی از نوعی خصلتها است- به خصوص در شب عید، هیچ افتخاری برای هیچکس ندارد.
می گوید اما در رفتن و نرفتن تردید کردم. شاید دنبال بهانه می گشتم تا روزم را خراب نکنم. با خود گفتم تو که برای این و آن «حافظ» باز می کنی، امروز برای خودت باز کن ببین او چه می گوید.
این صفحه آمد:
دلی که غیب نما است و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟
به خط و خال گدایان مده خزانه دل
به دست شاه وَشی ده که محترم دارد!
نه هر درخت تحمل کند جفای خزان
...................................................
می گوید با خودم گفتم بهتر است بزنم به جاده و کمی به تماشای بیابان بگذرانم؛ البته بی آنکه «دلی که غیب نما است» را به دل خودم نسبت دهم.
می گوید گاهی بیابان خوب است. جالب است، آنجا هم درختچه هایی هستند که جلوه دارند، اما سایه ندارند.
عجیب است. این روزها (روزهای جهانی تئاتر) با هرکس که سر صحبت را باز می کنم، پیش از آن که حرفم یا سئوالم تمام بشود، شروع می کند به گفتن حرفهای خودش؛ یعنی به گفتن یک مونولوگ. بعضی ها که برای گفتن مونولوگ خود، صورت مسئله مرا نیز به سلیقه خود عوض می کنند تا مجوزی باشد باز هم برای گفتن حرفهای خودشان.
این پدیده البته در کشور ما که دیالوگ رواج چندانی ندارد تازگی ندارد. اما بحث بر سر این است که افرادی که به دلیلی به سراغشان می روم، بارها خودشان اعلام کرده اند که اهل دیالوگند. با خود گفتم شاید آن یکی همسایه ام باشد، اما نبود. گفتم شاید این یکی همکارم باشد، اما نبود. گفتم شاید مدیر یک مرکز فرهنگی چنین نباشد، اما نبود. گفتم شاید یک تئاتری قدیمی چنین نباشد، چون تئاتر اساسش دیالوگ است؛ اما نبود و مونولوگش طولانی تر هم بود. فقط یک جوان و یک پیرمرد نبودند.
با خود می گویم نکند من هم اهل مونولوگم و خودم نمی دانم؟! امیدوارم نباشم. چون در مناسبات فردی و اجتماعی، مونولوگ یعنی «فقط من!»
يكي از زيباترين نيايشهاي ما، نيايش ويژه سال نو است؛ نيايشي كه در هنگام گشتن سال به نو، بازميخوانيم؛ نيايشي كه كوتاه، اما بسيار پربار، انديشمندانه، شاعرانه و در عين حال نيازمندانه است:
اي گردانندي دلها و ديدهها
اي پديدآورنده ي روزها و شبها
اي گرداننده ي سالها و حالها
بگردان حال ما را به نيكترين حالها!
در اين نيايش، از خدا كه گرداننده (ديگرگون كننده) دلها و ديدهها است، از خدا كه پديدآورنده روزها و شبها است، از خدا كه گرداننده (متحول كننده) سالها و حالها است، درخواست نميکنیم كه ثروت و قدرت و اهميت به ما عطا کند؛ و درخواست نمی کنیم که نيازهاي مادي و حتي معنوي ما را برآورده نماید. بلكه فقط از او تقاضایي كوچك اما روحاني داریم و آن این است که لطف نمايد و همراه با گرداندن حال جهان و طبيعت و هستي، حال ما را نيز بگرداند به حالی بهتر.
آری، همه لطف اين نيايش كوتاه به اين است كه از خدا، از خدايي كه توانايي آفرينش و گردش دلها و ديدهها و روزها و شبها و سالها و حالها را دارد، درخواست می کنیم که حال ما را تغییر بدهد. زيرا واقعيت اين است كه احساس خوشبختي و رضايت، در داشتن حال «خوش» و «خوش حال» بودن است. چنانكه دانشمندان علوم انساني نيز ديرگاهيست دانسته اند كه اغلب دشواريها و دژخوییها و خواريها و تلخيهايي كه انسان اكنون براي خود و يا براي همراهان و همنوعان خود ايجاد ميكند ناشي از بدحالي است، و اگر حال او «گرديده» و تغيير داده شود به حالي بهتر، رنج و مصيبتهاي او و نيز رنجها و مصيبتهايي كه بر ديگران رواميدارد نيز كاسته و يا رفع ميشوند.
پس حال كه خوشبختي و احساس رضايت به «حال» است، و حال كه زمان در أستانه سال نو است، و حال كه همه چيز جهان و هستي ييرامون ما در أستانه گشتن و دگرگشتن است، كاش اين نيايش را تنها نه در هنگام گشتن و دگرگشتن سال. كه در همه روزهاي سال بازخوانيم. باشد كه خداوند مهربان حال ما را بگرداند به حالي نيكوتر.
و اگر باور داريم كه پايان بسياري از رنجها و رنجآوريها با دگر گشتن «حال» ممكن ميگردد، و اگر باور داريم كه خداوند ما را جانشين و نماينده خود بر اين زمين دانسته است و ما را در انجام وظيفه سترگ جانشيني خود ياري نيز مي دهد، اين باور را نيز در دل خود بيابيم كه ما نيز ميتوانيم به اندازه توانايي مان، حال «بدحالان» پيرامون خود را بگردانيم به حالي بهتر. و می توانیم بكوشيم تا در آستان این سال نو، از رنجي كوچك هم كه شده برهند؛ تا به أرزويي از أرزوهايي خود دست يابند، و می توانیم در طول سال نیز يكوشيم تا با لبخندي مهرآميز، با هديهاي كوچك، با خبري خوش، با اعطاي حق، با بخشيدن اطلاعاتي كه براي ديگران نيز سودمند است، حتي با يك «سلام» و گاه با يك جمله «حق با شماست» یا «دوستتان دارم»، موجب گرديم تا حالشان بگردد به حالي بهتر.
باری، در آستانه این دیگرگونی سال، سال نو را به شما دوستان دیده و نادیده ام که با پيامهای مهرآمیز تان -هم به خاطر از دشت آهوان و هم به خاطر فرهنگنامه کومش- برای خوش حالی من کوشیده اید، فرخنده باد می گویم و برایتان همواره حالی خو ش آرزو مندم.
و اینک سفر حاج قربان سلیمانی به وادی دورتر. زیرا به وادی های دور سفر بسیار می کرد. به گذشته و آینده. اما می رفت و باز می آمد با دستی پرتر از پیش. شبی را خودم شاهد بوده ام.
در سمنان بود. به گمانم زمستان سال 73 بود. از عصر تا پیش از نماز مغرب با دو تار و حنجره اش جمعیت را به سفری یکی دو ساعته از خودشان بیرون و به گلگشتهای دور و نزدیک برده بود.
بعد که همه رفتند، گفتم کجا حاجی؟ گفت می روم نماز. گفتم شب چه؟ گفت قرار است برویم مهمانسرای کشاورزی. گفتم برویم خانه ما. گفت نه، آنجا یک اتاق برای امشب به ما داده اند. راحت تریم. گفتم حاجی دلم می خواهد خدمتت کنم. گفت بیا آنجا. گفتم استراحت چی؟ گفت ساعت ده بیا. در طبقه دوم مهمانسرای کشاورزی هستم.
نزدیک ده شده بود. از خانه ام زدم بیرون و خواستم راهی بشوم که یکی از همسایه هایم را دیدم که از تاریکی به روشنایی آمد، با یک ساک کوچک در دست. پرسیدم کجا به سلامتی این وقت شب؟ گفت اگر اشکالی ندارد من هم با تو بیایم. گفتم کجا؟ گفت پیش حاج قربان دیگر! گفتم تو... گفت من هم آنجا بودم و قرارتان را شنیدم. گفتم چرا که نه. برویم.
گفتم حاجی راستش عصری سیر نشدم.
پسرش استاد علیرضا که فرزندانه و فروتنانه همواره و در همه جا همراه و همساز و مراقب پدر بود، برای ما چای ریخت. خوردیم و حاجی سازش را یه دست گرفت تا انگار بندبندش را کمی نوازش کند. به پسرش گفت علیرضا اگر خسته ای تو بخواب. پسرش ساکت ماند و نخوابید. حاج قربان هر از گاهی زخمه ای بر تاز می زد و انگار می گشت تا ببیند از کجا سر در می آورد. تا اینکه انگار به سر کوچه ای رسید. قدم اول را در آن گذاشت. خواست قدم دوم را هم بردارد- که متوقف شد. به همسایه ام گفت خاموشش کن. دیدم دست همسایه ام که به داخل ساک رفته بود بیرون آمد. گفت حاج آقا من خیلی به موسیقی مقامی خراسان عشق دارم. حاجی گفت می دانم . روشن نمی کردی بهتر بود. بگذار همینطور خاموش باشد.
و درنگی کرد. همسایه ام راست می گفت. اما حاجی انگار توقع نداشت یک عاشق موسیقی مفامی در آن وقت شب با یک ضبط صوت به خدمت استادی از استادان دوتارنواز برود که اساسا برای ضیط صوت نمی خوانند.
چند زخمه زد تا انگار سکوت نباشد و تا کسی احساس شرمندگی نکند و تا همسایه ای حواسش به شرمندگی چشمهای همسایه شان نرود.
پسر بزرگوار و فروتن و ساکتش با اینکه بر ما حق بزرگتری داشت، اصلا دخالت نکرد و همچنان ساکت ماند. دوباره برایمان چای ریخت و نوشیدیم و حاجی دوباره شروع کرد با زخمه هایش به پرسه زدن در شهر و روستا و کوه و بیابان. و نمی فهمیدم در هر لحظه کجاست و این که می زند، صدای خاطره کدام محله و کوچه و یا کدام خیالش است.
و باز نواخت و نواخت تا خواندنش آمد و نگاهش به تارش بود. و باز نواخت و نواخت و خواند و خواند. و نگاهش گاه به ما بود و به پسرش بود. و نواخت و نواخت و خواند و احساس کردم که یک چشمش به خداست و خیال نگاه چشم دیگرش به چشمهایی که کیفیت آنها در یاد هر نوجوان عاشق می ماند تا ابد. شاید بیهوده نیست که بعضی از دوتارنوازان قوچان و خراسان تا سن پیرسالی هم باز می خوانند «مرا کیفیت چشم تو کافیست...»
و باز خواند و نواخت و خواند. و حیرتم آمد که او مگر اهل کرامات است که با برداشتن یک قدم، از کوچهء یار به کوی خدا می رود و با قدمی دیگر از یک انارستان روستا به سجادهء عارفی پیر می رود و از آنجا به کویری برهوت و بعد به جنگلی پر دار و درخت و آنگاه به دریایی مواج و خروشان.
و حیرتم وقتی بیشتر شد که شنیدم و دیدم که چگونه با توسل به زخمه های آرام و سحرآمیزش، از میانه های دو سیم نازک تارش، از وادی هفتاد سالگی به نوجوانی اش باز می گردد و از آن وادی می خواند و چه خوش می خواند و شاید همه می پندارند که می فهمند از چه می خواند، اما هیچکس نمی فهمد که از چیست که می خواند.
و وقتی به خود آمدم دیدم چه سفرهای خام که با حاجی قربان پخته کرده ام به این سو و آن سوی حقیقت و مجاز. از باغ خدا به چشمه ای در روستایی مانند علی آباد، و از مدینه و مدح محمد پیامبر به نرگسستان و سوسنستان سمنان درنوبهار و از نسیم بهار.
نمی دانم چرا دلم برای جمعیتی که غروب در آن سالن بودند اندکی سوخت. گفتم حاجی چطور دلت می آید اینها که امشب خواندی، برای آنان نخواندی. گفت آن جاها تصمیم می گیرم که چه بخوانم، ولی در چنین شبهایی فقط شروعش شاید با خودم است، و لی بعد به کدام مقام می روم و بعد از کدام مقام سر در می آورم...
ترجمان سخنش برای جوانان خامی مانند ما این بود که یعنی در چنین شبهایی برای دل خودم می زنم.
اما چنین هم نبود و او در چنان شبهایی نیز برای کسی می زد که از خود عزیزترش می داشت. وگرنه پیش از به دست گرفتن ساز نمی رفت تا وضو بگیرد.
ساعت از یک گذشته بود و بهتر بود می رفتیم . گفت سیر شدی؟ با خودم گفتم چه جوانمرد است این استاد کهن که با مقامهایش من دلشده را امشب مقام بخشید! پس بادا که زنده باد یادش!
بیهوده بود اگر می گفتم آری. و در پی پاسخی گشتم از وادی مقام و موسیقی، اما نیافتم. کودکانه در دلم گفتم مگر آدم از انارهای سرخ سیر می شود؟ و در دلم گفتم بادا که زنده باد یادت!

اکبر رادی هم مرد. اکبر رادی هم مرد و باز دوستانی مثل همیشه، آهی از نهاد سوگوار خود برآوردند و در چونی شخصیت ادبی و هنری اش سخنها بازگفتند. اما نه، آنان هنوز هیچ سخن تازه ای –تا این هنگام- نگفتند؛ بلکه فقط گفته های پیشین خود را درباره او بازگفتند. زیرا که نهاد های دانشگاهی یا پژوهشی، پژوهشگری را ترغیب نکرده بودند تا در آثار او بکاوند و ویژگی های گرانقدر جامعه شناسانه، مردم شناسانه و شخصیت شناسانه نمایشنامه هایش را دریابند تا چنان که شایسته است به دیگران عرضه کنند تا در چنین هنگامی سخن نویی نیز گفته شود.
اکبر رادی هم مرد و باز عده ای که متخصص حرف زدن بر سر جنازه ها هستند، خود را بر سر جنازه اش رساندند، به دوربینها و میکرفون خبرنگاران نزدیک شدند -و مثل همیشه- بنا به وظیفه «حرفه ای» خود، در باب سجایای اخلاقی مرحوم حرف زدند.
اکبر رادی هم مرد و باز گروهی که خود را «سخنگو»ی تئاتر ایران می دانند و معمولا روزها با مسئولین روز تئاتر، دوستانه درباره چشم انداز اکنون و آینده «فعال و روشن» تئاتر ایران افسانه سرایی می کنند و شبها در حلقه جوانان صادق تئاتری، درباره اکنون و آینده «تعطیل و تاریک» تئاتر ایران منتقدانه نوحه سرایی می کنند- و یا بر عکس شبها چنان می کنند و روزها چنین- و برایشان فرقی نمی کند که «تجمع» ها به خاطر عروسی هنرمندی است یا عزای او، خود را به جمع رساندند تا بنا به وظیفه «صنفی» خود، خبری از خود را -و نه از مرحوم را- در رسانه های بی خبر منعکس کنند -تا حال که انگار دیگر پیش نمی آید خبری از خلاقیت یا آثارشان در رسانه ها منعکس شود، خبر از سخن گفتنشان درباره تئاتر ایران لااقل در «بهشت زهرا» منعکس کنند.
و دریغا در این همه سال بر سر جنازه هیچ نویسنده ای نشنیدیم که یک نفر هم از چند و چون آثارش بگوید و از چگونگی آفرینش آنها، تا در رسانه ای برای اهلش معرفی و مطرح گردد.
اما نه، قطب الدین صادقی سخنهای متفاوتی گفت. و گفت «در فضای فاسد و پر از کینه ای که که تئاتر ایران را در بر گرفته است، اکبر رادی چون نوری بود که در این فضا می درخشید... با اینکه آرام بود اما توفان درونش را همواره آشکار می ساخت... و دلگیری اش از کسانی بود که از پشت به او خنجر می زدند و از او بدگویی می کردند ولی در ظاهر خوبی او را می گفتند... از آنچه می نوشت ذره ای تخطی نمی کرد و هرگز جلوی هیچ رئیس کوچکی سر تعظیم فرو نمی آورد. او مناسبتی کار نمی کرد و آنچه می نوشت از عشق بود... عمری فروتنانه نوشت از دردها، شادی ها و آرزوهای مردم سرزمینش. خلوتش دنیایی بود سرشار از هستی و شور... آینه ای پاک و روشن که زمانه اش را در آن تصویر می کرد.»
کاش زنده یاد اکبر رادی دوستان و آشنایانی نیز از جماعت شاگرد و کارگر و کاسب و همسایه اهل محل و فامیل داشته باشد تا دور از هیاهوی قبرستانها و رسانه ها، گاهی در خلوت خودشان و به خاطر دل خودشان سوگوارش باشند و گاهی باز هم به سراغ آثارش بروند و زمانه خود را در آن بنگرند؛ و گاهی نیز –باز هم بی خبر از رسانه ها- به احترام پنجاه سال نویسندگی و همسایگی و شهروندی، سری به خانواده فداکار و وفادار فرهنگی او بزنند. کاری که خوشبختانه بسیاری از اهالی محل و فامیل و دوستان همشهری ما می کنند و برایشان فرقی هم نمی کند که آن «مرحوم» یک نویسنده بوده یا یک وزیر پیشین یا آهنگری پیر و یا یک راننده جوان تاکسی.
حال که چنین است، بایسته است که اقلا نام «آثار» درگذشته گان را مطرح کنیم تا شاید جوانان کنجکاو به این تشییع جنازه های پیاپی، سراغشان را بگیرند و بخوانند تا به درستی و راستی باور کنند که ما هم نویسندگان و نمایشنامه نویسان خوب و آگاه به حرفه شان داریم، اما تنها یک تفاوت با اهالی غرب داریم؛ آنان از زنده و مرده نویسندگانشان پول و اعتبار در می آورند؛ و ما آه از نهادشان، آنقدر، تا خیالمان راحت شود که دیگر مرده اند.
باری؛ اكبر رادی از دهه چهل به این سو یکی از نمایشنامه نویسان مطرح ایران بود. او نمایشنامه های جذابی را با مضامين بومي ايراني آفرید که توانسته بودند تماشاگران بسیاری را به تماشای آنها در سالنهای تئاتر ايران دعوت نمایند. نمایشنامه هایی مثل:
مسافران، مرگ در پاییز، روزنه آبی، از پشت شیشهها، ارثیه ایرانی، افول، صیادان، لبخند باشكوه آقای گیل، در مه بخوان، پلكان، آهسته با گل سرخ، منجی در صبح نمناك، هاملت با سالاد فصل، آمیز قلمدون، شب روی سنگفرش خیس، باغ شب نمای ما، ملودی شهر بارانی، تانگوی تخم مرغ داغ، شب به خیر جناب كنت، كاكتوس، آهنگهای شكلاتی، پایین گذر سقاخانه.
نهم آبان سالگرد روزی است که ظاهرا چند نفر با مشاورت و مشارکت یکدیگر برایم یک تقدیرنامه نوشته بودند و من نمی دانستم. من ادیت اول شاهنامه داستانها را تمام کرده بودم و سخت مشغول نوشتن مقدمه اش بودم. یادم است که برای چندمین بار با خودم گفتم که نوشتن یک مقدمه سخت تر از خود کتاب است.
در سلف سرویس همکار و همشهری ام گفت اگر گرایش به بوشهر داری مدیر دپارتمان آنجا خیلی مایل است به جمعشان بپیوندی. نمی دانم چرا گفتم که من ترجیح می دهم به سمنان خودمان بروم و اصلا هیئت علمی و ملمی و این مزخرفات را بگذارم کنار و کمی هم زندگی کنم. او که خبر از تقدیرنامه داشت و من نداشتم، گفت راست می گویی.
یک روز طول کشید تا تقدیرنامه را شماره و تاریخ بزنند. و کارمندان دبیرخانه نیز از آن باخبر شدند و من نشدم. و یک روز طول کشید تا نگارش اولیه مقدمه را تمام کردم و می بایست ویرایش مختصری بکنم. روز دهم تقدیرنامه آماده تحویل به من شده بود، اما کسی مایل نبود به دستم بدهد. می گویند حتی نامه رسان نیز حاضر نشده بود آن را تحویل بگیرد و به دست من برساند و من نمی دانستم.
یازدهم آبان مقدمه را دادم برای حروفچینی و تا غروب تحویل گرفتم. شب بردم خانه و غلط گیری کردم. صبح روز دوازدهم آبان بردم دادم تا اصلاحات را انجام بدهند و تا عصر تحویلم بدهند. و همکاران دلسوزم هنوز در صدد رساندن تقدیرنامه به دستم بودند، اما موفق نمی شدند و من نمی دانستم.
چهل و هشت ساعت گذشت و در این مدت بعضی از آنان که از تقدیرنامه خبر داشتند، احوالپرسی گرمتری با من می کردند و بعضی کمی دورتر می نشستند و من نمی دانستم چرا؟
روز دوازدهم آبان شد. پیغام آوردند که مقدمه اصلاح شده است و باید بروم بگیرم. گرفتم و خواندم. با خودم گفتم بهتر است یکی دو تن از دوستان و همکاران ادبیات هم بخوانند تا اگر اشتباهی دارد یادآوری کنند تا امشب اصلاح کنم و همین فردا همه کتاب را ببرم تهران پیش ناشری که اگر همچنان بر مدار پسند بود چاپش کند. سراغ دو تن از همکاران رفتم. اما سر کلاس بودند. برگشتم به محوطه و در ذهنم در پی یافتن اسم همکاران دیگر بودم که دیدم آقای رئیس دانشکده ادبیات دارد می آید که برود دفترش. با خودم گفتم او هم گزینه خوبی است. هم در جریان کارم بر این شاهنامه است، هم احتمالا فرصتش را الان دارد که اشتباهاتم را یادآوری کند. با شوق و ذوق به او گفتم لطف می کنید مقدمه شاهنامه داستانها را بدهم بخوانید نظر بدهید؟ گفت در خدمتتان هستم. گفتم پس همین الان یک کپی می گیرم می آورم خدمتتان. از شوقم تند دویدم روبروی دانشگاه و از مقدمه پنج شش صفحه ای کپی گرفتم و تند برگشتم دانشگاه و دویدم طبقه دوم و خودم را رساندم دفتر ریاست ایشان و مقدمه را دادم دستش. گفتم چه وقت خدمت برسم؟ یک ساعت دیگر خوب است؟ گفت خوب است. و من آسوده از اینکه کار هفت ساله ام امروز به پایان مرحله اول می رسد و من می توانم احتمالا کمی بیاسایم و درست تر بخوابم و کمی به خودم برسم و نباید بگذارم این خستگی مرا از پا بیاندازد و اگر توی این غربت بیمار بشوم و... و نمی دانم چرا پس از هفت سال در آنجا بودن برای اولین بار این کلمه غربت از ذهنم گذشت!
چند دقیقه ای هم از یک ساعت گذشته بود که به اتاقش برگشتم. گفتم مطالعه فرمودید؟ گفت بله. گفتم نظراتتون رو یادداشت فرموده اید؟ گفت نه. و نگاه کاشفانه ای به من کرد و گفت «اصل حرفهایتان داخل پرانتزها بود!» با خودم گفتم یعنی چه؟ و از خودم پرسیدم مگر چه حرفهایی داخل پرانتزها نوشته ام؟! و ذهنم رفت به جاهای گم و تاریک خاطرات و محرومیتها، و او نمی دانست. و ذهنم رفت باز به شک و شک و شک، به شک آدمهای ظاهرا مجاز به من و مانندهای ظاهرا غیر مجاز! به حدس و حدس و حدسهای غلط آدمهای مجاز درباره توضیحات داخل پرانتز مطالب من های ظاهرا غیر مجاز. و تلختر از همه، ذهن رنجور من رفت به پیشینه داوری آدمهای ظاهرا مجاز نسبت به آدمهای ظاهرا غیر مجاز. و یاد حرفهای استادحسن نقاش افتادم که همیشه می گفت «بعضی ها که هنر و حرفه ای بلد نیستند برای اینکه فقط خودشان از نعمت حقوق و مزایای این دوره و زمانه برخوردار باشند، خوب یاد گرفته اند که با تمهیدهای جورباجور، گاه با لبخند و گاه با اخم، دیگران را غیر مجاز نشان بدهند تا خودشان مجاز معرفی شوند!»
به هر حال وظیفه خودم دانستم که از ایشان تشکر کنم. گفتم اجازه می فرمایید مرخص بشم؟ گفت «استاد همتی! این پاکت برای شماست.» روی پاکت نگاه کردم. تاریخ 9 آبان رویش بود. با خودم گفتم پس چرا در این یکی دو روز نامه رسان ما به من نداده است...؟ پاکت را باز کردم تا بخوانم. اما نمی دانم چرا ناگهان دلم می خواست در سمنان باشم و استاد حسن به گلهای قالی خیره شود و دوتارش را بنوازد. دلم می خواست در نجاری شاپور باشم و نگاهش کنم و برای هزارمین بار ببینم چه طوری تخته های چوب را با آن ظرافت اره می کند و تراش می دهد. دلم می خواست کنار علی بودم و برای هزارمین بار برایم تعریف می کرد که چرا به خاطر جور کردن جهاز خواهرانش ترجیح داده درسش را ول کند و کاری در آن معدن سخت پیشه کند و تا آنها به خانه بخت نرفته اند، زن هم نگیرد. دلم می خواست در خیالم برای هزارمین بار دست خورشیدخانم همسایه قدیمیمان را ببوسم که شغلش را بدون آنکه کسی بفهمد داد به شوهر بیکار پروانه خانم. و نمی دانم چرا دلم می خواست در آهوان بودم و آنقدر انتظار می کشیدم تا یک گروه آهوی رمنده از ترسی مبهم را می دیدم و به آنها صدا می رساندم که حق دارید از ترسی مبهم همواره در گریز باشید. و نمی دانم چرا دلم می خواست در سرکویر بودم و چشم می دوختم به انتهای خاکش که مماس با آبی آسمان است و از آنجا به همکاران سابقم نامه می نوشتم که نگفتم تقدیرنامه ساخت و نساخت دارد؟! و می نوشتم که بیایند اینجا و ببینند که جهان به راستی چقدر بزرگ است و چقدر کوچک! و نمی دانم چرا دلم می خواست یک شعر یا چیزی شبیه این جملات را در ذهنم زمزمه کنم:
هر بار که تیرباران می شوم
می بینم تیر خلاص را کسی به روحم شلیک می کند که اصلا فکرش را هم نمی کرده ام!
ما دو نفریم،
هر کدام از ما دو نفریم
و این است زندگی ما!
یادش به خیر. نمی دانم چند سال از آن زمزمه گذشته است. با اینکه یک سال گذشت تا به مقصدم بازگردم، اما هر سال مثل امسال «از نهم تا دوازدهم آبان» که فرا می رسد با خودم می گویم یاد آن روزها به خیر! روزهایی که ظاهرا عده ای با مشاورت و مشارکت یکدیگر برایم تقدیرنامه ای فراهم کرده بودند و همه می دانستند جز خودم. و من نمی دانم چرا هیچکدام از آنان دلیل اعطای آن را به من نگفت و هیچکدام آنان نیز از من نپرسید آیا نظری درباره نوع انشاء و محتوای آن دارم یا نه. و من نمی دانم چرا از بعضی همکارانم، مخصوصا مدیر دپارتمانمان توقع داشتم که مرا در جریان تقدیرنامه ای که همه از آن خبر داشتند، قرار می داد و به او می گفتم که اگر قصدشان تشکر از زحمات ناقابلم است، واژه تقدیر مناسب نیست و نوعی غلط مصطلح است و یعنی که شما دارید سرنوشتنامه برایم می نویسید و تقدیرنامه ساخت و نساخت دارد و راستش به من نمی سازد -چنان که نساخت و آخر هم از حواسپرتی، نسخه ماقبل ادیت آن شاهنامه داستانها را دادم به ناشر و چاپخانه- و باری، می بایست مرا در جریان قرار می داد تا به جای سکوت، از رئیس دانشکده لااقل تشکر می کردم.
یادم می آید در آن غروب که در اتاق رئیس دانشکده ادبیات یک دانشگاه بودم، دلم می خواست باز هم شعر یا شعرواره ای در دلم زمزمه کنم، اما نمی توانستم. امروز احساس می کنم که از برکت حضور در نزدیکی استاد حسن و شاپور و علی و خورشیدخانم و حاشیه کویر و دشت آهوان، و از برکت دوری از آموزه های دانش شناسانی چون بوسهل زوزنی که در میان مدرسان عشق و زندگی در کار عقل و آرزومندی اخذ دکترای «مجازتری» بودند، می توانم خود را دلداری بدهم و -خدای را سپاس-راحت و راضی، قلم در دست بگیرم و گذری از روزگارم را -بی هیچ گلایه از کسی- چنین بنویسم و آرامش بیابم:
در جنگلی از گرازها بودم
یا پیکر هم را می دریدند
یا بر نام یکدیگر چنگ می زدند.
و من دلخوش به آهویی بودم
که گاه پشت درختی کهنسال می دیدمش از دور،
و هراسان بود و پنهان بود.
و آنگاه که دیگر ندیدمش
به سرزمین خود باز گشتم،
به دشت آهوان.
شگفتا، من كويرم را دوست مي دارم، تو جنگلت را
او صحرايش را دوست مي دارد و او دريايش را،
نمی دانم، شاید برای اینکه اسم دیگرشان زادگاه یا وطن است!
باری: در همه سالهايي كه گرم بگو مگو درباره سیاست بودیم، غافل بودیم كه ميليونها هكتار از جنگلهامان دارد به خاطر سوداندوزي عده اي خاص نابود مي شود، ميليونها ليتر از آب درياهايمان دارد از فاضلاب كارخانه ها و كشتي ها مسموم مي شود، ميليونها متر مربع از صحراهايمان دارد با چنگال لودرها و بلدوزرها زخمي و فرسوده مي شود، ميليونها متر مكعب از خاكهاي مستعد كشاورزيمان يا دارد آجر مي شود و يا بر اثر بي اعتنایی مان تبديل به بيابان مي شود. در نتیجه بيابانهاي حاصل از كم آبي سرزمين مان، به جاي محدودتر شدن، وسيع تر می شوند.
نه، دروغ است كه می گویند به خاطر پیشرفت و ترقي و آباداني یک كشور بايد طبيعت آن را ويران كرد. راست اين است كه براي پیشرفت و ترقي و آباداني راستين یک كشور، نخست بايد طبيعت آن را حفظ و آباد كرد.
و ما نیز ميهن خود را دوست می داريم. برايش شعرها گفته ايم و می گوییم. اما اين دوست داشتن و سرودن شعرها یمان براي نقشه آن نبوده و نیست. شعرهای ما براي سرزمینی است بزرگ به نام ایران با نواحي گوناگون و اقلیمهای متفاوت اما جذابش. ما ایرانمان را به خاطر حفظ ساختار خاك و جنگل و دشت و درياهايش كه حاصل ميليونها سال فرمانروایی قانون طبيعت و رعايت أن توسط نياكان ما است دوست مي داشته ایم و دوست می داریم. شاهدش ادبيات ما است و اين همه شعرهاي عزيزي كه در توصیف و ستايش طبيعتش سروده شده اند.
نه! ما حتی سرزمینهای به ظاهر مترقی و پیشرفته اما با شهرهای دودآلود، با خيابانهاي آغشته به انواع روغن ماشين، با کوچه های پر از كيسه هاي پلاستيكي، با جوی های مملو از زباله دکانها و رهگذران، و با پارکهای تزیین شده از گلها و چمنهای مصنوعی را دوست نمی داریم و در شعرهایمان نیز آنها را نمی ستاییم! چون خطر مرگ زمین و پایان جهان جدی است، و مرگ زمین از بی جنگلی خواهد بود و از بی آبی و از آلودگی حاک. و ما دوست نداریم شرمسار نام خود در پیشگاه خاک خدا باشیم!
به یاد سهراب سپهری
شاعر و نقاش خوب ایرانی

به گمانم مهرماه بود که سهراب سپهری از این جهان به جهانی دیگر پر کشید. ۱۵ یا ۱۶مهرماه.
آنچه می توان گفت این است: من پس از نیما و اخوان و شاملو به فروغ رسیدم و سپس سهراب. «شعر» را در شعرهای فروغ و سهراب بیشتر دیدم. شعرهای فروغ این روندگی را داشت که که خود را در حیابانها و کوچه ها عبور دهد. اما شعر سهراب در هیاهوی نگرشهای سیاسی آن زمان کمی گم شد. تا اینکه نشر طهوری هشت کتابش را درآورد و من هم مانند بسیاری دیگر گرفتم و خواندم و شعر را در آثارش بیشتر از برخی دیگران دیدم. همیشه در دلم نگران بودم که چرا شعر سهراب در کوچه ها و خیابانهای ما نمی گردد. تا انقلاب شد. پس از یکی دو سال شعر سیاسی جذابیت خود را از دست داد و ذهن های خسته از سیاست به شعرهایی نیاز داشتند تا دل و ذهنشان از دروغهای شعری پاک شود و حتی به بدویت انسانی خود بازگردند تا از دست نروند.
و در این هنگام بود که شعر سهراب خود را نشان داد و کوچه به کوچه و خیابان به خیابان و مدرسه به مدرسه به روندگی در آمد و جای خوشبختی است که هنوز هم در روندگی است.
اما این را نیز نباید از یاد برد که در زمانه ای نیز باید شعرهای سهراب هم نقد شود تا زلالی آنها بیشتر آشکار شود. و نیز شعرهای تازه تری که بی شک - به چندین دلیل- نا آشنا مانده و یا هنوز در خانه ها مانده، روندگی خود را به کوچه ها و خیابانها آغاز کنند. آه کجایند منتقدان آگاه به شعر، و شجاع در بازتاب شعرهای شاعران دیگر در رسانه های خود؟! وگرنه زهی مردمانی که خود رسانه ها هستند.
در سالگرد آغاز رفت و آمد سهراب از این جهان به آن جهان، من نیز یاد و نام و شعرهای او را گرامی می دارم. با احترام: اسماعیل همتی