انجمن فرهنگ، زبان و ادبیات کومش با انتشار اطلاعیه ای برگزاری سومین جشنواره پژوهشی فرهنگ و گویش های استان سمنان را در اول اسفند ۱۳۸۹ همزمان با روز جهانی پاسداشت زبان مادری تعیین نموده است. برای آشنایی بیشتر علاقه مندان به فرهنگ و گویشهای بومی، متن این فراخوان بازنشر داده می شود:
انجمن فرهنگ، زبان و ادبیات کومش با همکاری ادارۀ کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان سمنان سومین جشنواره پژوهشی فرهنگ و گویش ها را در گستره استان سمنان در اول اسفند 1389 برگزار مینماید. لذا از شاعران، داستانپردازان، پژوهشگران و علاقهمندان فرهنگ و گویش های بومی استان دعوت میشود آثار و پژوهشهای خود را تا دهم دی ماه 1389 به این انجمن واقع در سمنان، بلوار قدس، فرهنگسرای کومش ارائه یا ارسال نمایند.
بخشهای جشنواره:
1- فرهنگ: شامل آداب، رسوم و آیینهای گوناگون ملی، مذهبی، قومی و اعیاد؛ شرح انواع باورهای عامیانه؛ آیینهای شادمانی و سوگواری مربوط به دوران گوناگون زندگی؛ بازیها و سرگرمیها؛ شبیهخوانیهای مربوط به مجالس سوگواری و مجالس شادمانی؛ آداب مجالس خاص زنان و سفره های نذری؛ آداب پخت نان و طرز تهیه غذاها، خوراک و پوشاک بومی و محلی به خصوص در مناسبتهای مختلف.
2- گویشها: شامل انواع آثار مکتوب مانند اشعار، ترانهها، داستانها، داستانکها، نمایشنامههای کوتاه، نوحهها، مَتَلها، مَثَلها، لطایف، اصطلاحات و کنایات، چیستانها، لالاییها ، دعاها، نفرینها، و سایر ترانهها و تصنیفهای مخصوص هنگام کار، مخصوص کودکان و... به همراه برگردانِ فارسی آنها (و در صورت امکان همراه با لوح صدا).
3- پژوهشها: شامل پژوهش های مردم شناسانه، زبان شناسانه و نقد مدارانه مربوط به فرهنگ و گویشهای رایج در استان.
یادآوری:
1- به شرکت کنندگان محترم در جشنواره، لوح یادمان، لوح تقدیر، و هدیه ویژه جشنواره اهدا می گردد.
2- آثار ارسالی نباید در دو جشنواره پیشین ارائه شده باشند.
3- آثار ارسالی برگردانده نمیشوند.
4- آثار قابل انتشار، مطابق آئین نگارش مورد پذیرش انجمن (و در صورت لزوم پس از ویرایش) در مجموعه ویژهای چاپ و منتشر خواهند شد.
تلفن پاسخگویی: 3320112-0231 داخلی ۱۶ (انجمن فرهنگ، زبان و ادبیات کومش)
دوستان بسیار عزیزی به خصوص از شهرستانها خواهان دانستن چند و چون و چگونگی تهیه کتابهای تازه ام هستند که خبرهای آن با چنین عنوانی "انتشار هفت کتاب تازه از اسماعیل همتی" در یکی دو ماه گذشته در چند رسانه منتشر شده است. بنابراین با ابراز سپاس و خوشحالی از لطف آن دوستان، این یادداشت را می نویسم:
* همه این کتابها توسط دفتر نشر کتاب سمنگان چاپ و انتشار یافته اند.
* پنج کتاب به صورت همراه و برای نوجوان است به نامهای:
بامانی ها- موجودی به نام گول- موجودی به نام نه- موجودی به نام اه- موجودی به نام اولی
(پنج کتب همراه) چاپ اول / 6600 تومان
* دو کتاب که هم برای بزرگترها است و هم برای نوجوانان، به نامهای:
مهربان مهربان است
(داستان دخترکی که پدرش پسر می خواست) / چاپ ششم / 3000 تومان
رنجها و امیدهای مقدس آدا و ویسا
(یک داستان نه چندان بلند عاشقانه) چاپ اول/ 1300 تومان
یادآوری می شود که کتاب مهربان... و کتاب آدا و ویسا مورد استقبال بیشتری قرار گرفته اند، به خصوص آدا و ویسا که چندی از خوانندگانش با من تماس گرفته اند و هم تشکر کرده اند و هم نظر و احساس قابل احترام خودشان را بیان کرده اند.
* در ضمن کتاب:
دعوت به روایت (کارگاهی برای شناخت، آفرینش و نگارش داستان، نمایشنامه و فیلمنامه)/ ۲۱۶ صفحه / چاپ دوم / 4000 تومان که اصطلاحاْ آموزشی است و نوعی درسنامه محسوب می شود و سال گذشته به چاپ رسیده بود، به لطف استقبال دوستداران هنر داستان و نمایشنامه، شهریور امسال تجدید چاپ شده که البته هنوز آنطور که باید پخش نشده. امیدوارم به دست علاقه مندانش برسد.
* و اما چگونگی تهیه آنها:
علاقه مندان به تهیه این کتابها می توانند با دفتر نشر کتاب سمنگان (تلفن شماره 4449585 – 0231 سمنان) تماس بگیرند.
آی من ای مردم!
خنجری خواهم و این ریشه های جنگ
دریدن خواهم!
آی من ای مردم!
خون نمی خواهم، نان می خواهم.
تا پیش از مرگ پدرم هنگامی که به اطلاعیه های ترحیم نگاه می کردم با خودم می گفتم آخر مگر در چنین هیس و بیس هایی کسی به شعرهای روی آن هم توجه می کند؟!
اما هنگامی که ایشان درگذشتند و مسئولیت نوشتن یک اطلاعیه و پیدا کردن یکی دو بیت شعر به من واگذار شد، تازه فهمیدم که چه کار سختی است نوشتن چنین اطلاعیه هایی و به خصوص پیدا کردن قطعه شعری که هم آبرومند باشد هم وزن و قافیه درست و حسابی داشته باشد و هم مهمتر اینکه واقعی و قابل باور باشد. تا به این شعر برخوردم:
زیــر ایـــن آسـمان مینایـــی چاره ای نیست جز شکیبایی
کار او چیدن است و برچیدن کـار مـا مــرگ یـکدگــر دیــدن
و به نظرم رسید که یکی از زیباترین شعرهایی است که درباره مرگ کسی می توان به زبان راند و اندکی آرام گرفت.
و اکنون که از طرق پست پیامهای جناب فخر موسوی خواندم که استاد حسین کریمی نیز به نزد برادرش استاد ابراهیم کریمی به سوی خاک شتافته، با خود گفتم آخر چه می توانم گفت به عنوان عرض تسلیت به خانواده های ایشان و خویشان و دوستان ایشان؟ که باز هم این شعر بر زبانم آمد:
زیــر ایـــن آسـمان مینایـــی چاره ای نیست جز شکیبایی
کار او چیدن است و برچیدن کـار مـا مــرگ یـکدگــر دیــدن.
زيباترين درختها نيز در پایيز برهنه و زار میشوند
و در بهار دوباره سبز میشوند.
اگر بهار باشی
زمين دوباره سبز میشود
اگر بهار باشی
او را دوست خواهی داشت،
و اگر بهار باشی
تو نيز دوست داشته میشوی.
♦
نوروز بر شما خجسته باد!
بامداد یکم فروردین ۱۳۸۹
هدیه به رضا آشفته
در كوچهها و پاتوقها
صداي پاي تازهاي شنيده ميشود؛
صداي پاي چيزي مثل فلسفه.
و ذرّات عقل پراكندهتر شدهاند
و احساس
كه زماني ناسازگار با عقل مينمود
زيباتر از هميشه
زير ساية عقل ترانهاش را ميخوانَد.
آنچه محترم است عشق نيست ديگر؛
ميل به عاشقي و عشقورزيست.
و احساس ميكنم كه اين دلِ ساكت
با خودش ميگويد
مبارك است اين صداي تازه،
مبارك است اين زيباتري.
یک باز زود رسیدم
و او هنوز نیامده بود
و یک بار دیر رسیدم
و او رفته بود.
جنگ بود
و فقط شعر بود.
كوه از ما دور بود؛
ما غمهايمان را در خود فرو ريختيم
و خود كوه شديم.
دريا از ما دور بود
ما فريادهايمان را در خود گريستيم
و خود دريا شديم.
ما آب بوديم،
جَهنده و جاري در نهرها؛
اما آنقدر در بندمان نگاه داشتند
تا گِل شديم.
ما گِل بوديم؛
وِل شده و هدر در آفتاب
تا سنگ شديم.
ما سنگ بوديم
آنقدر آتشمان زدند
تا فولاد گشتهايم.
عشق از ما دور است
ما هراس را از خود دور ميكنيم
و عشق ميشويم.
ما زاده ميشويم
ما دوباره زاده ميشويم
تولّد خود را به يكديگر تبريك ميگوييم
و در خانهها و خيابانهای تازه تكثير ميشويم.
(تابستان ۱۳۸۱)
(از دفتر «از عشق و نگرانی و وطن»)
"ناصر علایی... درگذشت!"
این ایمیلی بود که وسط هفته پیش به من و بعضی دوستان رسید. ناصر علایی اهل روستای علاء سمنان یک تعزیهخوان حرفهای بود که به کمک دیگر دوستان تعزیهخوان خود سالها بود که در روزهای خاص، به خصوص در روزهایی از ماه محرم و صفر، با تعزیههایی که اینجا آنجا اجرا میکرد، مردمان دردمند را میگریاند و سبک میکرد. او این توانایی را نیز داشت که بدون آنکه به جنبههای جذاب توریستی اندیشیده باشد، با همکاری دوستانش سالها بود که صدها و گاه هزاران نفر از عزاداران امام حسین و دوستداران تعزیه را در روزهای تاسوعا و عاشورا به روستای علا میکشاند تا هم مهمان مجلس تعزیهشان باشند، هم مهمان ناهار نذری اهالی خوب آن.
وقتی ایمیل «ناصر علایی درگذشت.» رسید و بازگو می کردیم، بعضیها میپرسیدند ناصر علایی کیست؟ و باید جواب میدادیم که منظورشان «ناصر شمر» است. واقعیت هم این بود. حتی متن واقعی ایمیل نیز اینبود: "ناصر علایی معروف به ناصر شمر درگذشت. روحش شاد!" می بینید؟ فرستنده هم تقصیری نداشت. چون آقا ناصر علایی از جوانی شمرخوان تعزیه در روستایشان علا بود و تا همین چند ماه پیش همین نقش راخوانده بود و بنابرایناین لقب بر او مانده بود. شمری که خیلیها نمیدانستند بر خلاف چهره خشن و عصبیاش ساده و مهربان است.
در دلم گفتم خدا او را بیامرزد. گمان نکنم کس دیگری بتواند این لقب را به خود نیز اختصاص دهد.
چند سال پیش که وظیفه کارشناسی هنرهای نمایشی اداره کل فرهنگ و ارشاد سمنان را نیز در کنار دوستانی به عهده داشتم، از عجایب روزگار نامهای از بیرون اداره آمده بود با این مضمون که نظر به اینکه آقای ناصر علایی می خواهد در تکیه روستای خودشان یعنی علا تعزیه اجرا کنند، لطفا درباره کارشان اعلام نظر کنید؟!
طبق روال اداری، همکاران اداره تاریخ و ساعت بازبینی را نیز تعیین کرده بودند. ساعت 4 بعد از ظهر.
گفتم من به خودم اجازه نمیدهم کار ایشان را بازبینی کنم. ایشان پنجاه سال است که در روستایشان دارد تعزیه می خواند. چطور شده که الان باید صلاحیت کارش تائید شود؟ و اصلا این کار درست نیست!
گفتند هماهنگیها شده است و دیگر کاری نمیشود.
به خسرو گفتم ما نباید این کار را بدعت بگذاریم. زیرا زمانی که ما بچه بودهایم او در برابر صدها تماشاگر تعزیه میخوانده. خسرو نیز تائید کرد و پذیرفت. تا رفتیم خبر بدهیم که نیازی به بازبینی نیست و نیایند، آمدند. نیم ساعت زودتر. چون میپنداشتند باید لباس بپوشند و شمشیر بر کمر ببندند و... دو جوان هم همراهش و در گروهش بودند که قبلا ندیده بودم. گفت پسرانم هستند و با من تعزیه میخوانند. و گفت ما حاضریم!
سرم را پائین انداختم و گفتم نیازی نیست ناصرجان علایی! ما خدمتت جسارت نمیکنیم. اگر ادارهای کسی با تو دعوا دارد، ربطی به ما و هنر تعزیهخوانیات ندارد. و رو کردم به خسرو و گفتم مگر نه خسرو جان؟ گفت درست است.
نگاهم را به طرف ناصر چرخاندم تا ببینم چرا ساکت است. دیدم در حالی که لبخندی از رضایت و سربلندی بر لبش بود، به دو پسر جوتنش نگاه میکرد و انگار می خواست مطمئن شود که آیا آنها هم حرفهایم را شنیدند یا نه. و بعد دیدم که اشک دور چشمهایش حلقه زده. درست مثل ظهرهای عاشورا در تکیه علا، زمانی که شمشیر بالای سر امام حسین نگه میداشت اما دستهایش میلرزیدند و چشمهایش از اشک حلقه میزدند.
در دلم گفتم خدا را شکر که آن روز به او جسارت نکردیم و نقش کارشناس تئاتر را برای او بازی نکردیم (هرچند که او نیز معرفت به خرج داد و شاید به پندار اینکه مبادا مشکلی برای ما درست شود، از امام خوان تازه گروهش خواست ما را مهمان به صدای گرمش کند. و دمی بعد صدای گرم و رسا و موسیقایی اش در تمام سرسرای فرهنگسرای کومش پیچید. آری، از آنجا که خلاقیت اکثر ما در هنگام مرگ اطرافیان گل می کند، با خودم گفتم دوباره باید به جوانان دانشجوی تئاتر پیشنهاد بدهم که موضوع پایان نامه خود را درباره شخصیتهای تئاتری و شبیه خوانان و تعزیه خوانان شهر و دیارشان انتخاب کنند تا با حرفها و روشها و خلاقیتهاشان آشنا شویم.
زمانی دیگر نیز، همین شش هفت سال پیش به دوستان جوانم این پیشتهاد را می دادم. فقط چند نفرشان این کار را انجام دادند. اما بیشترشان همچنان و برای هزارمین بار درباره سوفوکل و اوری پید و ایبسن و یونسکو و چخوف و ... می نوشتند. تقصیری هم نداشتند. چون اساتیدشان فقط درباره آنان شنیده و خوانده بودند. تقصیری هم نداشتند. چون معیارها را دیگران برای ما تعیین کرده بودند. لابد چون چنین می پنداشتند که ما تئاتر ملی نداشتیم و نداریم. آنان نیز تقصیری نداشتند. چون نمی دانستند که غرب اهل "فرهنگ و اقتصاد" انواع لقبهای جذاب را به نویسندگانش می بخشد تا از مرده و زنده آنان پول هم دربیاورد. برخلاف ما که کاملا بی غرض و مرض، و شاید هم از سر لطف و محبت، به یکی از کهنه کارترین شبیه خوان و تعزیه خوان شهرمان لقب شمر بخشیده بودیم تا لابد وظیفه قدرشناسانه خود را انجام دهیم. شاید هم برای اینکه او را مهم جلوه داده باشیم. هرچه هست شکی در محبت و قدرشناسی مردم نیست. چنان که خود ناصر علایی نیز همواره قدردان "قنبر شمر" بیابانکی بود و این معرفت را داشت که خود را مبدا تاریخ تعزیه خوانی شهر و دیارش نداند، بلکه از شاگردان قنبر شمر بیابانکی بداند که این علم و هنر را به او و سایرین یاد داده است.
کاش یکی از این جوانان دانشجوی تئاتر این بار به جای آنکه به سراغ آنان برود که درباره شان می دانیم، به سراغ اینانی برود که نمی دانیم. موفق باشند! خوشبختانه من در سال ۱۳۶۹ این سعادت را داشتم که به سراغ زنده یاد ناصر علایی بروم و با ضبط یک گفتگوی سه ساعته و بارها گوش کردن به حرفها ونظراتش، بسیار بهره برگیرم. روحش شاد!